شهيد

برخاستي و موج ز دريا برخاست
پيش قدمت غبار صحرا برخاست
وقتي كه ميان خون فتادي اي دوست
خورشيد به احترامت از جا برخاست
***
درتنگ غروب لاله گون سيمايت
فواره ي خون درآسمان از نايت
آغوش گشود خاك ميدان خندان
خورشيد نسيت تا ببوسد پايت
***
با تو شب تيره كار خود گم كرده ست
بيداد و ستم مدار خود گم كرده ست
در شوق وصال ساحلت اي جانباز
دريا به طلب كنار خود گم كرده ست
***
در وسعت دشت نوجوان افتاده ست
يكسو تن و يك طرف كمان افتاده ست
اين عكس غروب است درآيينه خاك
يا نقش زمين برآسمان افتاده ست؟
***
مي گفت كفن به جسم پاكم نكنيد
غفلت ز مسير تابنا كم نكنيد
بر سينه آسمان جان جايم باد
خورشيدم الااسير خاكم نكنيد
***
وقتي كه به دوش ها سر مي كردي
از كوچه ي سينه ها گذر مي كردي
چشمان همه بر تو و هنگامه ي غسل
تنها تو به آسمان نظر مي كردي
***
بي تاب وصال آشنا روحم بود
كانون صفا سينه ي مجروحم بود
هرچند شكسته زورقي بود دلم
هنگامه ي طوفان خطر نوحم بود
***
يك قافله اشك از نگاه تو گذشت
از جوشن عرش تير آه تو گذشت
تو از سر خويشتن گذشتي اي دوست
او از سر لغزش و گناه تو گذشت
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط / اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/ جلد2 / انتشارات بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس