کد خبر : ۲۶۰۷۵۵
۰۹:۵۸

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

همسر آزاده




در سال 1338 در دهلران به دنيا آمدم در خانواد ه اي مذهبي. تا كلاس پنجم درس خواندم و ازدواج كه كردم ديگر به مدرسه نرفتم. سيزد ه ساله بودم كه در سال 52 ازدواج كردم با آقاي مراد نوري. او هشت سال از من بزرگتر بود. پس از ديپلم به سربازي رفته بود و كارمند بخشداري دهلران بود؛ فردي بسيار مذهبي. مادرم پس از ازدواج ما مُرد. جنگ كه شروع شد شوهرم جبهه بود. دهلران از هر طرف به محاصرة عراقيها درآمد. عراقيها راه مهران را از سمت غرب و راه كرخه را از سمت شرق بر روي ما بستند و ما شبانه دهلران را به سمت آبدانان ترك كرديم و اين در حالي بود كه علاوه بر تمام مشقتهاي طاق تفرساي آن روز، تر سهايي كه يك زن تنها در ميان مردمي غريب و ناآشنا دارد را ب خود همراه داشتم و تنها اتكاي من، مادرشوهر كم بينا و مريض بود. در آبدانان به همة جنگزد ه ها چادر دادند. قبل از اينكه چادر بدهند روزهاي اول مهر كه هوا خيلي هم سرد نشده بود در كو هها و شيارها زندگي ميكرديم با حداقل وسايل معيشتي. شوهرم مراد همه ش در جبهه بود. اولين فرزندم غلامرضا در سال 1354 به دنيا آمد و الآن دكتراي داروسازي دارد و فرزندان ديگرم؛ محمدرضا پزشك عمومي، حميدرضا مهندس نفت، مريم پزشك عمومي كه به ترتيب يك سال با هم اختلاف سني دارند و فرزند پنجم ما مهدي است كه فار غالتحصيل رشتة مهندسي معدن است. مهدي چند ماه پس از اسارت شوهرم در آبدانان در اردوگاه به دنيا آمد. داخل چادري بوديم كه در آن علاوه بر ما شش نفر (پنج فرزند و خودم) مادر كم بيناي شوهرم هم با ما زندگي ميكرد. با وجود همة اين نابسامانيها اينجانب علاوه بر مسئوليت سنگيني كه از حيث تربيت فرزندان و سرپرستي آ نها به عنوان جانشين پدر بر عهده داشتم از هيچگونه فعاليتي براي دفاع از ارز شهاي انقلاب و ميهن عزيز دريغ نكردم و از اعضاي فعال بسيج خواهران بودم. يك شب بچه ها از عصر داد زدند تشنه ايم تا صبح. صبح كه آفتاب زد من رفتم دنبال آب. آب آوردم. وقتي به چادررسيدم، بچه ها م ميگفتند خانمي سفيدپوش برايمان آب آورد! من مطمئنم كه نيروهايي مرا و مردم ما را كمك ميكردند كه به چشم معمولي ديده نميشدند! همسرم عضو اطلاعات عمليات سپاه دهلران در تاريخ 24/4/1361 روز 21 رمضان در حين شناسايي منطقة عملياتي رمضان در ارتفاعات حمرين (مشرف بر زبيدات عراق) كه به همراه چهار نفر رفته بودند، به كمين عراقي هابرخورد ميكنند. درگير ميشوند يكي از آ نها شهيد و بقيه با حالتي مجروح، اسير ميشوند. مراد عربي بلد بوده و لباس عراقي به تن داشته، آنان گمان ميكنند كه او از عراقيهاي نفوذي در ارتش عراق است. به همين علت سيزده ماه در زندان استخبارات محاكمه و تحت سختترين شكنجه ها قرار ميگيرد. اولين نامه و خبر سلامتي اش سيزده ماه پس از اسارت به دست ما رسيد. پنج سال در چادر زندگي كرديم. اين آخرها برادرم از انديمشك چادر دوازده نفري براي ما فرستاده بود. كمي وضعمان بهتر شد. بعدها با بلوك يك اطاق برايم ساختند با دستشويي و.... مشترك بين اردوگاه. با هيزم چادر را گرم ميكردم. با ديگ آب از رودخانه تا چادر ميآوردم. پدرم در اطراف زرين آباد آواره بودند. در آنجا فوت كرد و دوتا از برادرانم به خاطر من به آبدانان آمدند. مادرم هم بعد از ازدواجمان فوت كرد. شايعه شد كه آبدانان قرار است بمباران شيميايي شود. من بچه هاي قد و نيمقد را با چنگ و دندان به ارتفاعات بردم يعني همة مردم همين كار را كردند و خودمان برگشتيم به شهر و كفن پوشيديم و راهپيمايي كرديم. شوهرم كه از اسارت برگشت همة بچه ها را خوب تربيت كرده بودم. سال 69 مراد از اسارت برگشت. سال 71 احمد دنيا آمد. احمد اكنون دانش آموز پيش دانشگاهي است و ثمرة زندگي ما پس از بازگشت همسرم از اسارت ميباشد. شوهرم بعد از آزادي تحصيلات دانشگاهي را ادامه داد. پيگير تشكيل دانشگاه پيام نور در دهلران شد و پيگير يهايش به نتيجه رسيد و در نهايت بازنشسته دانشگاه شد يعني از وزارت كشور به دانشگاه انتقالي گرفت.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه