شعر در وصف حضرت قائم(ع)

شكوه بالغ كوه
شانه خم مي كند
تا انسان تو را ببيند
و نام خويشتن را
دو باره صدا بزند
و حضورت
اتفاقي است كه مي ايستد
تا تمامي منظومه هاي حيات را
شمسي كند
و مفهوم هجرت
سياره اي باشد
كه مگر در آفرينش جهاني ديگر
رصد شود
اين پيشاني قد مي كشد
تا به صبحي سجده كند
كه شرمسار تو نباشد
ساعتي كه حماسه سرود قدمهايت
در گوش ساكنان كهف
منتشر مي شود
و تو اشاره مي كني
و كرامت گمشده
بر زمين هاي تشنه و تاريك جزيره هاي پريشان
بيدريغ مي بارد
اي آخرين حرف خداوند!
اي نام واپسين!
من در ميانه ي اهرام
عصاي معجزه را
-در هزاره ي پيش-
جا گذاشته ام
و اينك
از سمت نيل حادثه
بوي سيب مي آيد.
«يوكابد»آيا
نام ديگر من نيست؟
اي حضرت حضور؟
مت هميشنه، تا هنوز هم
فانوس مهر و ماه را
با ياد چشم تو
به كوچه مي برم
اما تو در كدام خيابان
انتظار مي كشي...
منبع : كتاب صدايم كن اي آفتابي ترين !(رهاورد سومين جشنواره سراسري شعر انتظار) استان مركزي