آفتاب

روي دوش موجها آرام مي رفت آفتاب
از فرار قله اسلام مي رفت آفتاب
خون به جاي اشك از چشم شفق فواره زد
گرچه با دنيايي از اكرام مي رفت آفتاب
رنجها رنجيده بودند از بسيط صبر او
شكوه اي ناكرده از آلام مي رفت آفتاب
دست ناميرد زمانه جام زهرش داده بود
زخم خورده، شوكران در كام، مي رفت آفتاب
روزهاي بعد او با شب چه فرقي داشتند
وقتي از انديشۀ ايام مي رفت آفتاب
منبع : كتاب مريد نگاه (مجموعه شعر شاعران استان ايلام) به كوشش : علي اديب