هرگز عشق نورزيدم كه جامۀ مندرس عشق، بر اندامم تنگي مي كرد ردايي از شعله پوشيدم تا لحظه لحظه«بودن» خويش را خاكستر كنم اينك از پس چشمان مردي خيره در خاكستر من عشق را به ميهماني مي خواند