پامال

« چند بر سنگم زني من شيشه جان نيستم
چند پامالم كني خون شهيدان نيستم»
هي نمك مي ريزي و نشتر به جانم مي زني
از خطر برگشته، من زخم عزيزان نيستم
در كوير خيس خواهش، مانده اي از عاشقان
نعره در گوشم مزن از هور حرمان نيستم
هر ستاره كز عبورش پرده شب را دريد
شد نشان شانه ات! من از هزاران نيستم
باغبان ناشي اي از خون و آتش آمده
تيغ بردار از سرم خار مغيلان نيستم
آفتاب اين جا منم اي در غبار خاطره
رو مهتاب از آينه، ياد رفيقان نيستم
قله ها ديدم به ني، درپي، جبال سلسله!
پرده را افشا مكن، شام غريبان نيستم
***
آن يكي انكار كرد و اين يكي خون مي خورد!!
من نگاهي ديگرم، از اين و از آن نيستم
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت