تلقي از جنگ

سنگين شده است پلك تو اما، تنت سبك شده است
امشب چقدر غربت خنديدنت سبك شده است
شايد پرندگان جهان در تو خواب مي بينند
كه سرفه هاي ممتد پيراهنت سبك شده است
فردا تمام كوچه ي ما را انار مي گيرد
امشب اگرچه شدت وزيدنت سبك شده است
هي پلك مي زني تو و بادام ها ميان هوا...
آن قدر چشم هاي كمي روشنت سبك شده است
تا صبح هرچه پنجره را در تو، باد خواهد برد
آن قدر شهر كوچك و سرد تننت سبك شده است
***
و سهم من « مناطق جنگي» و عكس و آهنگ است
اين چيزها تمام تلقي ذهنم از جنگ است
اين چفيه گرچه مال تو باشد، زبان ندارد، نه
اين چفيه گرچه... بوي تو را آن چنان ندارد، نه
يعني چه « رفته پيش خدا»؟ هيچ كس نمي داند
يعني چه جاي جسم تو را هيچ كس نمي داند؟!
و... سال ها مراسم تكريم را به خاطر تو...
يا چند روز كوچك تقويم را به خاطر تو...
آخر بگو، به من، به گمانت چه ياد خواهد داد؟
پوتين و مهر و قمقمه از جنگ، از تو، از « مرصاد»
و سهم من... كه گريه مادر هميشه دلتنگ است
اين چيزها تمام تلقي ذهنم از جنگ است
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت