كبوتر

از ابتداي قرارش بهانه را برداشت
كسي كه در چمدانش لباسي از پر داشت
عبور ساده ي ابري هوايي اش كرد و
نشست بر سر بامي كه خانه از بر، داشت
چقدر مردم شهرش همه گرفتارند
عجيب جنس زمينش براده ي شر داشت
كنار پنجره اي كه به كوچه جاري بود
كشيد پنجه به تاري كه سيم آخر داشت
تمام حس نشستن به باورش خط خورد
و روي شاخه درختي كه سايه بهتر داشت
بريد قلب خودش را شبيه يك لاله
فقط براي خدايش نهاني يك در داشت
شمرد دانه ي تسبيح و لابه لا گل گفت
چه فكرهاي قشنگي پرنده در سر داشت
نگاه آينه ها را به خود تعارف كرد
و حال خلوت لانه پَر كبوتر داشت
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت