فاصله ها

كوله بارم پر اشك
نگاهم شكسته
خرم شهر را آزاد مي بينم
و زمين
زمين منفجر مي شود
كوله بارم را با طناب گره مي زنم به سراب
و نگاه مرا پشت اين سنگر دار مي زنم
ودوباره
شاعر بي سيم مي زند
بين ما فاصله اي ست
ايست... ايست
نمي ايستد اين اروند رود
و
اين روند ادامه دارد
در امتداد اين خط، نام تو بي پروا
عشق را بالا مي كشد
مي شود از خجالت اين عشق آب شد
آ... آب را مي جويد
چشم ها هر روي آن ها را؛
سرها در بالاي نيزه
حرف ها را مي بيند كه به دنبال كلمات مي گردند
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت