آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۵۰۸۰۷
۱۱:۳۸

۱۳۸۹/۰۲/۰۱

همقطار

نویسنده :
حميد تقي آبادي



گيرداده ام به خاكريز چشم
به قطره هاي پياپي
به هشتصد و هشتاد و هشت قطره ازاين سُرم
كه مي ريزد
به همسرم كه دانه ايست از تسبيح
با دو چشم سياه
توچرا درد مي كشي عزيز؟
با دو چشم پر از شب اقيانوس/ عروس خانم!
تو اگر نمي گفتي بله
زحمت اين سُرم ها كم مي شد
زحمت اين قطره ها كه
چيك
چيك
فرو مي روند توي گل ها
توي چشم/ ريز ريز/
مي زنند/ توي سرم/كه نيست حالا
پس تو چرا حرف مي شوي هنوز؟
مي نويسي تمام شد/ از سر خط شروع مي كنيم
كو كه حرف بزنيم پس
گير داده ام به حرف الفبا / به فارسي
به تركيب هاي وصفي و كنايي/ باز
-چه فرق مي كند/ خدا! / تو كه اين همه خشكي داشتي
درياهايت را چرا توي من ريختي تا دهانم كف كند؟
زهره بگويد...
-چي؟
-به ساحل كدام صخره مي زني سرباز! خشك نشوي زبانم لال
با دوچشم پر از شب اقيانوس/ عروس خانم
تو اگر نمي گفتي بله...
چيك
چيك
تو اگر نمي گفتي... زحمت اين سُرم ها...
چيك
چيك
چيك
مي ريزد
توي گل هاي توي چشم/ اشك و قطره / هنوز
***
به همسرم مي نويسم:
كلمه خرج همين چيزهاست خب
گاهي لاي زخم مي ماند
اين هم مرد و زن ندارد، روي اين جاده اي كه بايد بروي، مي روي
-نه!
گفتم كه، مرد و زن ندارد/ دارد؟
قطار و ريل هم كه بياوري توي شعر
باز همان توي مي روي از اين جا و
من مي روم از آن جاست ديگر
حالا انتخاب كن
تو با قطار مي روي يا من پاي پياده راه بيفتم بروم/ هم قطار!؟


منبع: كتاب اين شرح بي نهايت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه