آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۵۰۷۷۱
۰۸:۰۲

۱۳۸۹/۰۲/۰۱

سهم

نویسنده :
مريم بهروزي



سهمت را از زندگيمان كه برداري
ناگهان،
تمام بچه هاي شهر
عربي حرف مي زنند و دركلاس هاي درس
به جاي پيرهن دهقان فداكار
پرچم ملي عراق نماد مي شود.
سهمت را از زندگيمان كه بخواهي
هر روز عصر،
زنانگي ام زير پاي تانكهاي بعثي
سقط مي شود و توي آينه اتاقم
تصوير پوتين هاي نظاميان
عرب است كه تكرار مي شود.
سهمت را از زندگيمان كه برداري
حتي پروانه ها هم
پيله هايشان را با كيسه هاي درهم و دينار
تاخت مي زنند،
غروبها،
سربازان خارجي مصدق را قرق مي كنند و
برسر در ارگ پوسترهاي رنگي
از اميران عرب نصب مي شود و
ادكلن هايي با بوي گاز خردل
ويترين مغازه ها را پر مي كند
سهمت را از زندگيم كه بر مي دارم
حتي ديگر نمي فهمم كه تاكسي هاي مسيري
مرا به كجا مي برند!
بغداد؟ موصل؟ قصر؟
و يا همين چهار راه اجاق؟
سهمت را از زندگيمان كه برمي داري
اسم هم خيابان هاي شهر
سنگر مي شود و چند تا بچه مثل من،
مجبور مي شويم زنگ تفريحمان را
كوكتل مولوتف درست كنيم كه نصف شب
توي خانه خارجي هاي مهاجمي بيندازيم
كه ديروز ظهر،
بمبهايشان كه تمام شد
ديوار صوتي را روي سر دختر5 ساله همسايه شكستند.
سهمت را از زندگيم كه برمي دارم
ناگهان، تمام مي شوم

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه