اشك ها

سنگيني تمام اشكهات
پشت بيداري پلكهات
خانه كرده اند
خستگي اين روزها
شانه هات را
نشانه رفته اند و
سرفه هاي تمام نشدني ات
صوراسرافيل است
براي
گوش هايي
كه نمي شنوند
و احمد نام قشنگي است
براي كودكي
كه هيچگاه
لبخندهاش
در ذهنت جا نمانده است
راستي
او سالها
با آزادي خرمشهر
فاصله دارد
فكرش را بكن
آن قدر دلت نازك شده باشد
كه وقتي بچه هاي كوچه
روي يك پايشان
لي لي مي كنند
كسي بين اشكهاي روي صورتت بدود
و بعد از گذشت
اين همه سال
صداي يكي درميان قدمهاش
دلت را بلرزاند
و دوباره
نگران حالش باشي
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت