آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۵۰۷۲۹
۰۶:۱۹

۱۳۸۹/۰۲/۰۱

انتظار...

نویسنده :
نيلوفر اعتمادي



چشم هايم راكه باز مي كنم
17 سال انتظار
شمع مي شود
ومن آن قدر فوت مي كنم
تا نبينم 40 سالگي تو دم پايي نداشت!
خمپاره ها را نمي شناسم؛
هاي و هوي كلاغ هاي اسلحه
و دست هاي عمودي كه برخستگي مردم كج شد!
اما يادم هست
وقتي كه هنوز 10 سال، از نردبام 7 سالگي ام بالا نرفته بود
دزدها، دختر كوچك همسايه را دزديدند
ما همه ترسيديم
و شيشه هاي پنجره از شرم به جاي ما عرق كردند...
ولي تو رفتي
ترست را نمي دانم كه مچاله كردي
كه من به جاي جيغ دختر همسايه
صداي الله اكبر تو را شنيدم
وغژغژ درهايي كه پشت رفتنت قفل پاشيدند...
جنگ را يادم نيست
و صداي اذان ويلچرت
اما از وقتي پاهاي تو به نماز نشست
دم پايي هاي من گم شد!

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه