عكسش برايم قصه مي گفت

مادر به دستش كاسه آب
بر روي لبهايش دعا داشت
بابا به سوي جبهه مي رفت
پوتين سنگيني به پا داشت
***
برپشت خود يك كوله بسته
يك چفيه هم بر گردنش بود
عكسي كه روي سينه اش داشت
تنها گل پيراهنش بود
***
وقتي پدر از پيش ما رفت
عكسش برايم قصه مي خواند
از ياد من هرگز نمي رفت
وقتي كه رفت و خاطرش ماند
***
با مادرم آهسته گفتم
بامن بگو بابا كجا رفت
تنها جواب مادر اين بود
بابا گمانم كربلا رفت
***
وقتي پدر از جبهه برگشت
حرف از فشنگ و جنگ مي زد
يك دست و چشمش را نياورد
يك پاي او هم لنگ مي زد
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت