چفيه 3

اگر نمي رفتم بنياد شهيد
نمي ديدمت كه دست انداختي دور گردن ابرها
مي خواست از لب گرم خورشيد جرعه اي بنوشد
برسر انگشت خاموش دنيا خم شوي
چشم هاي رها شده در باران را به نشاني بدن هاي مصلوب درجنگ بفرستي
اگر نمي آمدم درميدان شهر
نميديدم كه قابت كردند برسينه سرد خيابان
با سرهاي آويزان در باد
هميشه چند پرنده پشت پلك هاي خيس صبح مي خورند به شيشه
درختان پناه مي برند به اروند با طره سوخته
پناه مي برم به پلك هاي پسرم
به پاهاي جا مانده پدرم روي ميدان مين
به مادرم كه جهان را روي ويلچرش هل مي داد
پناه مي برم به پره هاي موي خواهرم
مي ديدمش دربنياد امور جانبازان
با كپسول اكسيژن درگلو نفس با شيميايي هاي حلبچه با حنجرهاي خاموش سر دشت
زن فردا پير مي شود
و زندگي سرش كج مي كند به سوي سيب
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت