عاشورا

هي ورق زد دقيق اين غم را
پشت هم هي حروف را رد كرد
دم گرفت وميان همهمه ها
صفحه صفحه لهوف را رد كرد
***
صحنه ها صحنه هاي طاقت سوز
واژه ها بين خواب و بيداري
كلمه كلمه شكست و برپا كرد
درخودش مجلس عزاداري
***
مي وزد بوي عطر سرمه وسيب
ازنواحي روشن كلمات
گوشه گوشه سياه مي بيني
رخت مرثيه برتن كلمات
***
چشم ها راگذاشت روي هم و...
زين اسب خيال خود را بست
راهي صحنه هاي ميدان شد
شاعر، ارجاع خارج ازمتن است
***
بست سربند سرخ دور سرش
زره اش رادوباره محكم كرد
رفت بين صحابي خورشيد
وخودش را كجا مجسم كرد؟!...
***
بادبا رقص سرخ پرچم ها
خبر از هرچه ناگهان مي داد
و كسي داشت دردل ميدان
با صدايي رسا اذان مي داد
***
نفسش داشت بند مي آمد
چشم درچشم آفتاب انداخت
مصرعي شعر، طرحي از يك نور
توي ذهن خودش به قاب انداخت
***
ظهر بود و امام تشنه لبان
روبه راز و نياز مي آورد
باد از سمت خيمه ها آرام
بوي چادر نماز مي آورد
***
روبه قدقامت الصلاة حسين
عمر سعد ميرميدان است
تا به وي ملك ري ببخشايند!؟
بنده ي باوفاي شيطان است!؟
***
نهروان، جنگ بدر، روز غدير
فتح مكه... در او مجسم شد
تير را رو به قلب مولا زد
هيزم آتش جهنم شد
***
تيراول نشست توي تنش
مردي آماده ي سفرشده است
اوكه درچندمتري مولا
عاشقانه براو سپرشده است
***
تيرها سمت او نمي رفتند
او، ولي روبه تيرها مي رفت
زير لب يا حسين مي گفت و ...
روبه پايان ماجرا مي رفت
***
او هنوز ايستاده؛ مثل هنوز
سيزده چوب تير در بدنش
چشم هايش هواي مولا داشت
لحظه هاي پرنده تر شدنش
***
عرق و خون گرفت از چشمش
« اوفيتُ...» به تو وفا كردم؟!
تيرها مي نشست بر بدنم
من شما را فقط دعا كردم
***
چه خوش است اين كه پيش چشم خدا
جان پناه ستون دين باشي
از زبان امام با لبخند
مستحق صدآفرين باشي
***
پلك ها را گشود آهسته
پيش چشمانش آفتابي شد
سربه زانوي او نهاد آرام
همه جا سرخ و سبز و آبي شد
***
توي روياي شاعر از شاخه
سيب سرخي درون آب افتاد
مرد برگشته، خسته از سفرش
گرد و خاكي دراين كتاب افتاد
***
نكند صفحه را ورق بزني
عصر بر نيزه رفتن سرهاست
پشت اين برگه ي ننگ تاريخ است
داغ، داع بلند عاشوراست...
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت