آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۵۰۶۰۳
۰۶:۳۰

۱۳۸۹/۰۱/۳۱

تو را مگر...

نویسنده :
محمدحسين صفاريان



چقدر آه كشيدم تو را مگر بنويسم
تو را به رنگ نفس هاي شعله ور بنويسم

چقدر خاطره بايد چقدر واژه و تصوير
كه وسعتت را هرچند مختصر بنويسم

چقدرآتش بايد چقدر تركش و باروت
كه بيشتر بتوانم كه بيشتر بنويسم

چقدر واژه ي آرام دارم اما بايد
تو را هميشه هم آغوش با خطر بنويسم

تو روح بودي شايد و يا نسيم كه بايد
تو را زغربت اين خاك رهگذر بنويسم

كدام روز مي آيي كدام گوشه ي دنيا
كه رفتنت را اين بار هم سفر بنويسم

سراسر آتش و آبم شبيه شمعي سوزان
كه شعله شعله از آن چشم هاي تر بنويسم

نگاه مي كنم اما به چشم هاي زلالت
كه اين غروب غم انگيز را سحر بنويسم
خون سپيدار
آشفته و بي قرار مي آمد
مي آمد و بوي يار مي آمد
مي آمد و دشت بي قرارش بود
مبهوت نگاه بردبارش بود
مردي كه زمين به سايه اش محتاج
خورشيد نشسته درمدارش بود
مي رفت به آسمان بپيوندد
دستان خدا درانتظارش بود
مهتاب چو حلقه اي درانگشتش
خورشيد نبود جز سر انگشتش
آيينه نبود غير تكرارش
چرخيد زمين به شوق ديدارش
پلكي زد و ديد كربلا زخمي است
غلتيد به خاك و خون سپيدارش
زان روز كليد رستگاري شد
دستان بريده ي علمدارش
صد بوسه زمين به خاك پايش زد
جبرييل از آسمان صدايش زد
پس خيمه به دشت كربلايش زد
درپشت سرش تمام دنيا بود
درپيش رخش شكوه فردا بود
با لحظه به لحظه اش جهان لرزيد
هفتاد و دوبار، آسمان لرزيد
هفتاد و دوبار نيزه ها گل كرد
درجام شفق، شراب غلغل كرد
آن حنجره اي كه عشق را نوشيد
دنياي مرا پر از تغزل كرد
آشفته و بي قرار مي آمد
مي آمد بوي و يار مي آمد
دريايي غم غروب در دستش
قنداقه اي از سكوت بر دستش
خوني كه به اوج لامكان پيوست
ما بين زمين و آسمان پل بست

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه