به خون خدا

شام و خرابه و سرهفتاد و دو شهيد
« خورشيد روي نيزه» كسي تا ابد نديد
انبوه خيمه ها، كه به آتش كشيده شد
دردشت خون قيامت كبرايي آفريد
يك يك شكست بغض ملائك، بدون شك
آن لحظه اي كه خون خدا بر زمين چكيد
وقتي صداي ناله و فرياد « العطش»-
تا آسمان هفتم هفت آسمان رسيد-
يك كودك سه ساله تبالود و بي پناه
تنها كنار يك سر در سيني آرميد...
خون گريه كرد دجله پس ازآن و هيچ كس
بر چهره اش، نشان گل خنده را نديد...
... زينب، دوپاي آبله، زاري كودكان
دنيا به آخرين نفس اش داشت مي رسيد...
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت