ديباچه

دركنار علقمه سروي ز پا افتاده است
دست ساقي، از سبوي او جدا افتاده است
شيوني درباغ نيلوفر ز داغ گل بپاست
لاله اي، برخاك گرم كربلا افتاده است
يك طرف گلبرگ ياس و نسترن نيلي شده
يك طرف سرو و سپيدار، ازجفا افتاده است
كهكشان درجوش و ازچشم افق خون مي چكد
شورشي، از داغ گل دركبريا افتاده است
برق شبنم نيست بر پيراهن خونين گل
قطره اشكي ز چشمان خدا افتاده است
آسمان از شور پرواز پرستوها تهي است
بال خونين كبوترها جدا افتاده است
مي رود بر نيزه ها خورشيد نورافشان عشق
ناله از اندوه ني، در نينوا افتاده است
رونق از ديباچه سرخ شقايق رفته است
تا كه از ديوان گل نام وفا افتاده است
روحي، اكرم
به خون خدا
شام و خرابه و سرهفتاد و دو شهيد
« خورشيد روي نيزه» كسي تا ابد نديد
انبوه خيمه ها، كه به آتش كشيده شد
دردشت خون قيامت كبرايي آفريد
يك يك شكست بغض ملائك، بدون شك
آن لحظه اي كه خون خدا بر زمين چكيد
وقتي صداي ناله و فرياد « العطش»-
تا آسمان هفتم هفت آسمان رسيد-
يك كودك سه ساله تبالود و بي پناه
تنها كنار يك سر در سيني آرميد...
خون گريه كرد دجله پس ازآن و هيچ كس
بر چهره اش، نشان گل خنده را نديد...
... زينب، دوپاي آبله، زاري كودكان
دنيا به آخرين نفس اش داشت مي رسيد...
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت