فصل عطش

هنگامه برپا كرده طوفان مي خروشد
خون مي زند، موج بيابان مي خروشد
هرگوشه نخلي زخمي دست تبرها
گلها لگد كوب هجوم نيشترها
افتاده بر سجاده ها، سرهاي خونين
پيوسته مي رقصند، پيكرهاي خونين
اينجا زمين، فصل عطش، روز قيامت
ميعادگاه رزم و ايثار و شهادت
درهر نگاهي انقلابي مي توان ديد
هرگوشه اي تصوير نابي مي توان ديد:
تلفيقي از موسيقي و شعر و غزل را
يا طرحي از حي علي خيرالعمل را
درهرطرف دلداده اي با حس نيت
مشغول فتح قله هاي آدميت
يك سو، زني آرام و عاشق، حرف مي زد
با عاشقي درعشق، صادق حرف مي زد:
اي آسماني مرد نام آور، برادر!
تنها پناه محكم خواهر، برادر!
مي آيي از سمت گل و آيينه ، آري
همواره ما را يار و ياريگر، برادر!
حسن ختام اين غم همواره شيري
همراه من تا لحظه ي آخر برادر!
مي بينمت بي سر كه در رقص جنوني
مي بوسمت اي لاله ي پرپر، برادر!
خم كرده دستي ساقه ي ياس علي را
بالا بلندي مثل عباس علي را
افكنده بر دوش زمين، عرش برين را
ازهرچه درانديشه آيد بهترين را
وقتي فلق خود را به شب پيوند مي زد
خورشيدي ازبالاي ني لبخند مي زد
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت