ندامت

شب آرام خروشان مي گذشت
درسياهي افكار شب گريز جاري بود
اما، مردان مرد درفاصله ي دو انگشت
جهاني ديدند
و فردا، سرهاشان به شوق اين ديدار
دركرب و بلا ماند
عطشناك دويدند تا زمزم
هر وله تا صفا
قتلگاه
سجود
طواف
اما حرم خونين بود
و حرمت زمين، چاك چاك
ازپشت هلهله ندامت، سرك مي كشيد
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت