هفتاد و دو...

هفتاد و دو حرف، جمله اي ساخته اند
هفتاد و دو را، به عشق پرداخته اند
هفتاد و دو دست، رايَت قرآن را
بر قلة روزگار افراخته اند
هفتاد و دو گرم خو به جوش آمده اند
هفتاد و دو بانگ، بر خروش آمده اند
هفتاد و دو تشنه، تشنة آتش و تيغ
بر محضر خضر، شعله نوش آمده اند
هفتاد و دو دفتر و كتابم با اوست
هفتاد و دو سوز و التهابم با اوست
هفتاد و دو بار گر بميرانندم
در كيفر عاقبت ثوابم با اوست
هفتاد و دو سرو سبز تا افتادند
هفتاد و دو سر، جداجدا افتادند
تا روز قيام جملگي برخيزند
بر دامن سرخ كربلا افتادند
هفتاد و دو اتّفاق يكجا افتاد
هفتاد و دو نعش، روي صحرا افتاد
در آينة روشن تاريخ جهان
اين نقش شگفت عشق، زيبا افتاد
هفتاد و دو تشنه گرد، بي تاب شدند
هفتاد و دو انتخاب، اصحاب شدند
هفتاد و دو آب تيغ را نوشيدند
در آخر التهاب سيراب شدند
هفتاد و دو آيه زآسمان نازل شد
هفتاد و دو تكه كهكشان نازل شد
هفتاد و دو باره چرخ زد تندر سرخ
هفتاد و دو رعد ناگهان نازل شد
هفتاد و دو حنجره تلاوت كردند
هفتاد و دو سوره را قرائت كردند
هفتاد و دو هم ركاب در عرصة شوق
تا جان بدهند عزم شهادت كردند
هفتاد و دو كوه، آتش افشان گشتند
هفتاد و دو نوح، سدّ توفان گشتند
هفتاد و دو صخره ايستادند به جاي
غالب به هجوم سيل و طغيان گشتند
هفتاد و دو بار دشت لرزيد و گريست
هفتاد و دو بار چشم حيرت نگريست
هفتاد و دو آسمان به فرياد آمد:
«اي واي! ميان مقتل اين كشتة كيست؟»
هفتاد و دو راه، پيش رو پيدا بود
هفتاد و دو را نظر سوي بالا بود
در معبرشان خطر، جراحت، پيكان
ايمان صريح ليك بي پروا بود
هفتاد و دو بار سنگ ناليدن داشت
هفتاد و دو بار كوه لرزيدن داشت
هركس كه به ديدار شهادت مي رفت
چون قامت عشق، شوق رقصيدن داشت
هفتاد و دو سيب از درخت افتادند
بر خاك، ولي سپيدبخت افتادند
بر كاخ يزيد بادها پيچيدند
حرمت شكنان ز روي تخت افتادند
هفتاد و دو خيمه سوخت، و آبي نرسيد
هفتاد و دو ناله را جوابي نرسيد
خود، طعمة آتش جهنم گرديد ـ
دژخيم، كه حتي به سرابي نرسيد
هفتاد و دو بار آسمان زاري كرد
هفتاد و دو لوح را قلمكاري كرد
هفتاد و دو ابرِ آبيِ نقّاشي
در متن كتيبه اشك را جاري كرد
هفتاد و دو تن تپيدن آغازيدند
بر بام فلك پريدن آغازيدند
در دورترين فاصله بر منزل عشق
از معبر خون، رسيدن آغازيدند
هفتاد و دو انقلاب و يك روز شگفت
هفتاد و دو التهاب و يك روز شگفت
يك روزه كه ديده است در مشرق دور؟
هفتاد و دو آفتاب و يك روز شگفت...
هفتاد و دو ني ز شور دريا خواندند
هفتاد و دو قوم را به غوغا خواندند
سرها به فراز نيزه ها با لب خون
خود را نه شكسته بلكه افرا خواندند
هفتاد و دو مست چون طربناك شدند
توفنده چو بادهاي چالاك شدند
بر هيمنة خصم زدند آتش خشم
از خاك، روانه سوي افلاك شدند
هفتاد و دو خون، حماسه را رنگ زدند
هفتاد و دو تيغ، بر سر ننگ زدند
تا بر شرف خويش شهادت بدهند
با اذن امام، دست بر جنگ زدند
هفتاد و دو پرواز و پريدن در پيش
هفتاد و دو بال و پر كشيدن در پيش
هفتاد و دو آسمان بُود چشم به راه
هفتاد و دو را عزم رسيدن در پيش
هفتاد و دو پيوند به هم بسته به دوست
هفتاد و دو از وجود خود رسته به دوست
هفتاد و دو جان رهيده از قيد حيات
هفتاد و دو بي قرارِ، پيوسته به دوست
هفتاد و دو البرزِ سرافراز به دشت
هفتاد و دو بي هراس جانباز به دشت
هفتاد و دو سردارِ ز جان آماده
هفتاد و دو عاشقِ سرانداز به دشت
هفتاد و دو آبديده چون جوهر تيغ
هفتاد و دو زخم ديده از محضر تيغ
هفتاد و دو يل كه ناگهان رقصيدند
در مذبحِ ايمان به خدا، بر سر تيغ
هفتاد و دو داغ را به صحرا ديدن
هفتاد و دو لاله را شكوفا ديدن
داغي ست كه هفتاد پر سوخته را
بر آب روان، گرم تماشا ديدن
هفتاد و دو تن به مرگ آري گفتند
«در چنته دگر بگو چه داري؟» گفتند
مردند هزار بار اگر، زنده شدند
صد بار دگر ز پايداري گفتند
هفتاد و دو گل شكفت و هفتاد و دو باغ
هفتاد و دو زخم پوش، در كسوت داغ
دريا به خروش آمده بود از حسرت
گيرد مگر از آبروي رفته سراغ
هفتاد و دو مرد، ره به دريا بردند
خود را به فراز عرش اعلا بردند
از جنگل شب سپيدة صبح دميد
بر شام، چراغ شام را تا بردند
با سلسلة عشق و جنون رقصيدند
هفتاد و دو ذوالجناح چون رقصيدند
هفتاد و دو تكسوار، چون توفاني
بي واهمه در مدار خون رقصيدند
هفتاد و دو هم قسم، پي پير شدند
پيوسته، به ريسمان تقدير شدند
از خويشتن خويش گذشتند و روان
بر ساحت تيغ و تير و شمشير شدند
هفتاد و دو را عطش اگر عطشان داشت
هفتاد و دو ابر، سينه ها باران داشت
اين تشنگي از جنس دگر بود، آري
در سينة هفتاد و دو، گر جريان داشت
هفتاد و دو نخل بود و توفان در پيش
هفتاد و دو تشنه گرد و عطشان در پيش
هفتاد و دو گردباد مي توفيدند
با خاطرة گرم بيابان در پيش
هفتاد و دو تشنه را شنيدن سخت است
در بستر عافيت، لميدن سخت است
با اين همه سنگ ها كه مي بارد باز
با خواب و خيال، آرميدن سخت است
هفتاد و دو بار مرده و زنده شدند
هفتاد و دو بار باز تابنده شدند
هفتاد و دو بار سوختند از تب عشق
با پرتو خود، چراغ آينده شدند
هفتاد و دو سينه جوش زد: «من هستم
آماده براي رفتن از تن هستم»
آواز پرنده زد صلا در دلشان:
«من سنگ نيم، اهل پريدن هستم»
هفتاد و دو نور از افق تابيدند
هفتاد و دو بار، در ميان چرخيدند
هفتاد و دو بار، تيرباران، اما
بر چهرة مرگ همچنان خنديدند
هفتاد و دو بار مرگ شد، بسترشان
هفتاد و دو قطعه قطعه شد، پيكرشان
تن ها را همه در آغوش گرفت
در غربت دشت، دست پيغمبرشان
هفتاد و دو جانماز آماده شده ست
ظهر است، مقام راز آماده شده ست
هفتاد و دو پرچم است رقصان در باد
در قلة اهتزاز آماده شده ست
هفتاد و دو باور است و هفتاد و دو مرد
ميدان شهادت است و هنگام نبرد
مرد است كه مي رود كه تا جان بدهد
عشق است كه مي رود بدون برگرد
هفتاد و دو همچنان به پايان نرسيد
هفتاد و دو عزم من به سامان نرسيد
اين درد مكرّر اين چنين ماند به جاي
دردي كه در عاقبت به درمان نرسيد
گفتم كه مگر شرح دهم دريا را
يك قطره از انقلاب عاشورا را
سرشار شدم ز تشنگي ها، افسوس!
سيراب نيافتم دل تنها را
در دشت خطر شرف مداران ماندند
در ظهر كبود، داغداران ماندند
آيينة شان اگرچه مي تابد باز
با بارقه در پشت غباران ماندند
اينك من و اين سرودِ آتش باقي ست
از زلزله اي، روح مشوّش باقي ست
در جانِ جهان كه در كفِ بي تابي ست
آن آتش بي قرار و سركش باقي ست
از عشق حسين(ع) غرق ماتم شده ام
در ماتم او غرق محرّم شده ام
رسوا نه، صداي اهتزازِ عشقم
افراشته، در سكوتِ عالم شده ام
آن دل كه نگفت «نينوا» خاموش است
وان دل كه نخواند «كربلا» خاموش است
وان دل كه تپش نداشت با ياد حسين(ع)
سنگي ست جمود، بي صدا خاموش است