آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۵۰۱۵۱
۰۶:۴۱

۱۳۸۹/۰۱/۲۴

شهيد باهنر به روايت يك همراه




سپاه پاسداران در سال پنجاه و نه محافظين مستقلي براي امنيت جاني مسئولين مملكتي تشكيل داد. ما يك آموزش عملياتي ديده بوديم و در منطقة كردستان بوديم. به ما اطلاع داده شد كه مسئولين مملكتي از نظر جاني مشكل دارند. يادم است آن موقع بيش تر گروه فرقان مد نظر بود و بعد گروه منافقين. ما را خواستند. به تهران آمديم. يك آموزش مقدماتي اوليه به ما داده شد، سپس ما را بين شخصيت ها تقسيم كردند. شهيد باهنر نمايندة مجلس خبرگان بود. ما در مجلس خدمت ايشان رسيديم. خصوصيات ايشان برايم ناشناخته بود. همان روز اول خصوصيات عاطفي ايشان، تأثير عميقي بر من گذاشت. از طرف شهيد رجايي پست وزارت آموزش و پرورش به ايشان محول شد. تعدادي از نمايندگان به شدت مخالف بودند. دلايل محكمي مي آوردند، ولي با توجه به تجاربي كه ايشان داشت و اهميت وزارت آموزش و پرورش، با اكثريت قاطع رأي آورد و به وزارت آموزش و پرورش رفت. بخش اعظمي از وقت ايشان صرف سركشي به ادارات كل استان ها مي شد. حداقل در هر هفته به يكي از استان ها به وسيلة ماشين يا هواپيما مسافرت مي كرد. به استان خراسان از طريق زميني مي رفتيم. در مسير هم به صورت ناگهاني به ادارات يا مدارس سر مي زد. از مسائل و مشكلات آموزش و پرورش مطلع مي شد. اخبارش به سرعت مي پيچيد كه وزير آموزش و پرورش آمده است. مسئولين شهرستان ها متوجه مي شدند و خودشان را به ايشان مي رساندند. بيش تر سفرهايش به مناطق محروم بود. جلسات خيلي خاكي و ساده اي داشت. در مسجد و نمازخانه هاي مدارس مسئولين جمع مي شدند. سخن از مشكلات آموزش و پرورش منطقة خودشان پيش مي آمد. او با دقت و ظرافت و عميق به صحبت هاي آن ها گوش مي داد. همان جا هم دستور رفع مشكل را صادر مي كرد و جهت رفع مشكل با استاندار و فرماندار ارتباط برقرار مي كرد و هماهنگي هاي لازم را به عمل مي آورد.
در يك سفري به استان سمنان به شهرستان گرمسار رفتيم. از طرف مسئولين فرهنگي دعوت شده بود. شهرستان از نظر سياسي وضعيت مناسبي نداشت. منافقين در آن جا حضور داشتند و اسباب ناراحتي فراهم مي كردند. در اين شهرستان بعد از نماز مغرب و عشا، سخنراني هايي آغاز شد. منافقين به قصد بر هم زدن جلسه تكبيرهاي بي مورد سر مي دادند. ولي شهيد باهنر خيلي شفاف و متين به صحبت هاي خود ادامه داد، به طوري كه آن ها هم تحت تأثير سخنان پرجاذبه و مهم او قرار گرفته بودند. جلسه به آرامي به پايان رسيد.
يك سفري هم به استان همدان داشتيم. از همدان كه به طرف تهران مي آمديم، ظهر بود. به خاطر خستگي تصميم گرفتيم در يكي از قهوه خانه هاي بين راهي نماز بخوانيم و ناهار بخوريم و كمي استراحت هم داشته باشيم. ما سفارش غذا داديم. مسئول قهوه خانه يك آبگوشت بسيار عالي آورد. يك رانندة كاميون كه كنار ما روي صندلي نشسته بود شروع كرد به گفتن مشكلاتش. آن موقع مشكل لاستيك بود. او هم در همين زمينه صحبت مي كرد و مي گفت كسي نيست كه صداي ما را به دولت برساند. آقاي باهنر گفت «من باهنر هستم، وزير آموزش و پرورش، شما مشكل خودتان را مرقوم داريد، من به وزير مربوطه مي دهم.» سپس گفت «شما بچه مدرسه اي نداريد؟» گفت «چرا.» اما آنچه براي رانندة كاميون مهم بود اين بود كه وزير آموزش و پرورش مثل مردم عادي در چنين قهوه خانه اي به صورت عادي و ساده مي نشيند و ديزي مي خورد.
يك سفري هم به شمال داشتيم. به استان گيلان رفتيم. امام جمعة گيلان آقاي احسان بخش بود. حضور منافقين در آن جا چشمگير بود. ما مي گفتيم: آقا منطقه مشكل ناامني دارد. اما او اصرار داشت كه بايستي مشكلات مردم را از نزديك ديد. شب به منزل آقاي احسان بخش رفتيم. يك شام مختصري خورديم و خوابيديم. روز جمعه بود. قبل از خطبه هاي نماز جمعه شهيد باهنر صحبت كرد. نماز كه تمام شد، مردم تك تك مي آمدند و از مشكلاتشان مي گفتند. او هم با صبر و حوصله گوش مي داد. نامه هايشان را مي گرفت، همان جا زيرنويس مي كرد. هرجا هم كه ضروري بود، به طرف مي گفت همين الآن نامه را بنويس. من زير آن دستوري را مي دهم.
يك دفعه با هواپيما به اهواز رفتيم. در فرودگاه چند نفر هم از وزرا همراهمان بودند. حدود سه ربع ساعتي در آن جا بوديم. كمك خلبان آمد و يك چيزي در گوش شهيد باهنر گفت. او خيلي كنجكاو شد. ما گفتيم «جريان چيست؟» گفت «مي گويند احتمال دارد هواپيما مورد حمله قرار گيرد.» براي ما هم غيرمنتظره بود. دستمان به جايي نمي رسيد، ايشان هم زير لب آيت الكرسي مي خواند. به ما گفته شد كمربندهايتان را محكم كنيد. ترس بر ما غلبه كرده بود. مرتب صلوات مي فرستاديم. خلبان ارتفاع را كم كرد. يك لحظه ديديم دو فروند هواپيما در سمت چپمان به طرف اهواز در پروازند. حال نمي دانستيم اين دو هواپيما از طرف تهران مي آمدند يا خرم آباد، در صورتي كه آن ها به طرف عراق مي رفتند و از بالاي سر ما عبور كردند. صداي هواپيما را دقيقاً مي شنيديم. خلبان سخت نگران بود، اما شهيد باهنر آرام و در حال خنديدن بود. فقط ذكرش را مي گفت. ما به باند فرودگاه رسيديم. هواپيما به سلامتي نشست. عده اي مجروح شيميايي آورده بودند، منتظر پرواز بودند. چشمان آنان خيلي سوزش داشت. رويشان را بسته بودند. شهيد باهنر كنار آن ها رفت و گفت «من باهنر وزير آموزش و پرورش هستم، آمده ام به شما سر بزنم.» دست شهيد باهنر را مي گرفتند و مي بوسيدند و مي گفتند «سلام ما را به امام برسانيد. سلام ما را به آقاي رجايي برسانيد.» از آن جا به استانداري اهواز رفتيم. آقاي غرضي استاندار بود. نهار را در آن جا خورديم. تصميم گرفته شد به آبادان برويم. آبادان يك سري مشكلات خاص خودش را داشت. آبادان در محاصرة دشمن بود. رفتن به آن جا قدري سخت بود. آقاي باهنر گفت «ما هم از همان مسير رزمنده ها به آبادان مي رويم.» آقاي غرضي برنامه ريزي كرد. خودش با ما نيامد. شهر آبادان زير بمباران موشك هاي عراقي بود. نيروهاي سپاه و ارتش آن جا بودند. نيروهاي چمران هم آن جا بودند. شهيد باهنر به همة ستادهاي آن ها سر مي زد و مشكلات را جهت اطلاع به دوستان مي نوشت تا رفع مشكل شود.
يادم است داخل يك شياري به اتفاق ايشان و مسئولين نظامي مي رفتيم. چند تا خمپاره نزديك ما فرود آمد. يك تركش ريزي به پيشاني شهيد باهنر اصابت كرده بود، مثل اين كه زنبوري بزند و يك ذره خون بيايد. خود ايشان متوجه نشده بود. بعد ما گفتيم حاج آقا مثل اين كه شما هم تركش خورده ايد. او گفت: نصيب ديگران شهادت مي شود، نصيب من يك ذره سنگ. ستون پنجم خبر اين سفر را به دشمن داده بود. منطقه مرتب زير آتش دشمن بود. هرچه به ايشان مي گفتيم حاج آقا از آن جا برويد، اما او در پي جمع آوري اطلاعات و گزارش به دولت بود. در هر صورت، شب در يكي از قرارگاه هاي عملياتي خوابيديم. فردا قرار بود از يك محور بازديد به عمل آوريم و از آن جا به عقب برگرديم كه خبر شهادت شهيد شيرودي يا كشوري را دادند؛ يادم نيست كدام يك از اينها بودند. در منطقة غرب به شهادت رسيده بودند. در پايگاه هوانيروز كرمانشاه مراسمي بود. هلي كوپتري فرستاده بودند تا شهيد باهنر به آن جا برود و سخنراني كند. ما سوار هلي كوپتر شديم. پنج يا شش دقيقه بود كه در هوا بوديم. به خلبان گفته شد، هواپيماهاي دشمن اطراف شما هستند. سريع در يك جايي بنشينيد. هلي كوپتر ارتفاع را كم كرد. در يك شيب تند كنار كوهي نشست. چند تا هواپيما تو منطقه نمايان شدند. شهيد باهنر گفت «با اين وضعيت به آن مجلس نمي رسيم، پس بهتر است از طريق زميني برويم.» به خلبان خبر داده شد كه هواپيماهاي خودي مي آيند، هواپيماهاي دشمن را فراري مي دهند. بعد اطلاع داده شد هرچه زودتر از منطقه بلند شويد، احتمال مشكلات بعدي از طريق ستون پنجم وجود دارد. شايد مورد حمله قرار بگيريد. بلافاصله هلي كوپتر بلند شد. الحمدالله به پايگاه هوانيروز رسيديم. در آن جا سخنراني خيلي آتشيني انجام داد و از خدمات اين شهيد بزرگ تجليل به عمل آورد. شب بعد هم منزل آقاي صفرزاده بوديم. شهيد باهنر چشمش درد گرفته بود. نور كه به چشم او مي خورد به شدت اذيت مي شد و سرش درد مي گرفت. آقاي صفرزاده با يك پزشك تماس گرفت. آقاي باهنر گفت «نيازي به پزشك نيست، مي رويم، انشاءالله مشكلي نيست.» به طرف تهران آمديم.
يك بار با خانوادة ايشان به كرمان رفتيم. خانواده اش در كرمان ماندند و آقاي باهنر جهت بازديد به منطقة جيرفت و كهنوج رفت. توي مسير به خانوارهاي كپرنشين سر مي زد و مي نشست دربارة تعداد بچه ها و سال كلاسي آن ها سؤال مي كرد. يادم است كه بعدازظهر بود. داخل همين كپرها سفره اي انداخته شد. نان هاي سنتي و پنير و كره شان را آوردند و ما ساعت ها آن جا مانديم و باهنر از طريق سؤال و گفت وگو با مشكلات آن ها آشنا شد.
در برگشت كه به كرمان رسيديم، در جلسه اي كه مديران استان با او داشتند، مسائل را مطرح كرد. آقاي باهنر تمام اطلاعات و خصوصيات خوب را براي شهرستان ها تهيه و جمع آوري كرده و اشاره داشت در سفر بعدي كه به خواست خدا خواهم آمد، دوباره به مناطق محروم مي روم و دوست دارم مطالبي كه گفتم، مورد توجه و دقت مسئولين قرار بگيرد كه ديگر قسمت رفتن به آن مناطق نشد. در مدتي كه من در خدمت شهيد باهنر بودم، ايشان بيش تر با شهيد مطهري، شهيد بهشتي، آيت الله خامنه اي، آقايان هاشمي رفسنجاني، مهدوي كني و امامي كاشاني ارتباط و جلسه داشت. خيلي هم با ماشين هاي ساده آمد و رفت مي كرد و مي گفت حافظ هركس خدا است.
در زمان انفجار حزب جمهوري اسلامي هم من در خدمت شهيد باهنر بودم. ايشان عضو اصلي حزب بود. يكي دو ساعت قبل از تشكيل جلسة فراگير حزب، جلسة خصوصي به وسيلة اعضاي حزب تشكيل مي شد. ما از وزارت آموزش و پرورش به طرف حزب رفتيم. ساعت پنج بعدازظهر بود. وقتي وارد حياط حزب شديم، از روي ماشين هاي پارك شده متوجه شديم كه بقية مسئولين هم آمده اند، از جمله شهيد بهشتي و هاشمي رفسنجاني. آقاي باهنر به طرف جلسه رفت. اين جلسه تا نماز مغرب و عشا طول كشيد. شهيد باهنر به خاطر جلسات آن روز به شدت خسته بود. از پله ها پايين مي آمد، من به طرف او رفتم، گفتم «كجا برويم؟» گفت «منزل.» در همين لحظه شهيد مظلوم بهشتي گفت «آقاي باهنر امشب جلسة مهمي است، شما هم باشيد.» ايشان هم گفت باشد. جلسه درارتباط با بني صدر بود. گفت «نماز را مي خوانيم، بعد جلسه را تشكيل مي دهيم.» شهيد بهشتي توي حياط آمد. وضو گرفت. جايي كه بچه ها واليبال بازي مي كنند، موكتي انداخت، بهشتي پيش نماز شد، ما پشت سر او نماز خوانديم. وقتي كه نماز تمام شد، به آقاي بهشتي اطلاع داده شد كه آقايان در جلسه منتظرند كه جنابعالي تشريف بياوريد، گويا كه برنامه طراحي شده بود، ولي ما نمي دانستيم. تا دم در با ايشان رفتيم. در همين حين محمد منتظري كه براي اولين بار دعوت شده بود، آمد. آقاي بهشتي با لحني خوشحال گفت «محمد آقا خوش آمديد!» آن ها داخل حزب رفتند. در همين لحظه آقاي باهنر كه نمازش تمام شده بود، آمد پايين. گفت جلسه مهم است، دربارة بني صدر است. من به او نزديك شدم. گفتم «تا ساعت چند جلسه است؟» فرمودند «تا ده و نيم.» گفتم «خوب، من مي توانم بروم استراحت كنم.» در همين لحظه شهيد درخشان رسيد. رو كرد به آقاي باهنر گفت «اين جلسه در ارتباط با كار شما نيست. شما هم خسته هستيد، برويد، من به دكتر بهشتي مي گويم، اگر مطالبي هم باشد به اطلاع شما مي رسانم.»
آقاي دكتر باهنر گفت «حتماً مي گوييد؟» گفت «حتماً، شما برويد.» ايشان هم گفت «بچه ها برويم.» بهرام ماكويان راننده اش بود. من هم محافظش بودم. ماشين را راننده آورد. بچه هاي حزب از جاهاي مختلف آمده بودند. بچه هاي شمال از آقاي باهنر جهت سخنراني دعوت كردند، او هم پذيرفت. دكتر باهنر سوار ماشين شد، همين كه خواستيم حركت بكنيم، يك دفعه صداي مهيبي آمد، موج انفجار به ماشين گرفت و به شدت آن را تكان داد. به او گفتيم «شما از ماشين پياده نشويد.» جمعيت زيادي به طرف مركز حزب جمهوري اسلامي سرازير شد. فضا غبارآلود، چهره ها محزون و فريادها و ناله ها فضا را حزن انگيز كرده بود.
شهيد باهنر مرتب مي گفت دكتر بهشتي، دكتر بهشتي. بعد گفتم بهتر است دكتر باهنر را از صحنه دور كنيم. او را به وزارتخانه برديم. به ما گفت «سريع برويد، برايم خبر بياوريد.» ما آمديم. آن قدر انفجار شديد بود كه تمام ساختمان فرو ريخته بود. گويا در آن جا ساختماني نبوده است. تا ساعت 11 شب آن جا بوديم. هنوز علايمي ديده نمي شد. باهنر هم به شدت نگران بود تا اين كه بعداً فهميديم بهشتي و يارانش كشته شده اند.
بعد از گذشت چند روزي از اين حادثه، مسألة زمزمة نخست وزيري ايشان مطرح شد. مقام باهنر بالاتر از مقام نخست وزيري بود. واقعاً آن چهرة عارفانه اي كه ايشان داشت، فقط خدمت گزاري از آن مي باريد. براي ايشان فرقي نداشت نخست وزير يا وزير آموزش و پرورش و يا نمايندة مجلس و يا معلم در يك شهرستان باشد. بعد از اين حادثة بزرگ بود كه زمزمة نخست وزير پيش آمد. ما بايستي مسائل حفاظتي را جدي تر مي گرفتيم.
حفاظت چنين شخصيتي براي ما افتخار بود. يادم است كه آقاي باهنر مي گفت به ما كاري ندارند. ما كسي نيستيم. خيلي خودش را كوچك و محقر مي ديد و اين يكي از نشانه هاي بزرگي اين شخصيت وارسته بود. در زمان نخست وزيري محلي كه به عنوان دفتر انتخاب كرد، همان محلي بود كه شهيد رجايي به عنوان نخست وزيري در آن دفتر كار مي كرد. اين دفتر شكل و شمايل دفتر نخست وزير را نداشت. خيلي مختصر و ساده بود. در آن دفتر جلساتي بين ايشان و شهيد رجايي انجام مي شد، آن هم روي زمين. سفره اي بود، نهاري و شامي، منظورم يك اتاق معمولي و بدون تجهيزات است. به لحاظ امنيتي نيروهاي ديگري حفاظت را برعهده داشتند، ولي آدم هاي منافقي مثل كشميري آن جا بودند كه ما نمي توانستيم آن ها را شناسايي كنيم. به لحاظ امنيتي ما بيست روزي بود كه منزل شهيد باهنر را از جماران موقتاً به نزديك محل كارشان انتقال داده بوديم. يادم هست كه روز قبل از حادثه، لباس هاي ايشان را برده بودم، نزديك اداره مان در يك خشك شويي توي خيابان پاستور. فرداي آن روز، شوراي امنيت تشكيل شده بود. قرار بود كه رييس جمهور، آقاي باهنر را آن جا معرفي كند و بعد جلسات با حضور ايشان رسميت پيدا كند. آن جلسه قرار بود ساعت 3 بعدازظهر تشكيل شود. ايشان يادآوري لباس ها را كرد. من با ميثم فرزند كوچك او به خشك شويي رفتيم. آمديم به محل كار، ديدم كه توي دفترش در حال استراحت است. بيست دقيقه يا نيم ساعتي به آن جلسه مانده بود. در زديم. در را باز كرد. لباس ها را به ايشان داديم. عوض كرد و من برگشتم در محل استراحتمان كه نزديك همين اتاق حادثه بود. شهيد در اتاق ما را باز كرد و گفت جايت خوب است، راضي هستي، چون من تازه آن جا آمده بودم.
آن موقع چهرة شهيد باهنر خيلي تو هم رفته بود. زير لب زمزمه هايي داشت، نشان از اين بود كه اين حادثه، حادثة بزرگي است. اما نگراني او وراي اين چيزها بود. او انقلاب را در خطرات ديگري مي ديد و از زاويه اي كه آيندة انقلاب چگونه خواهد شد، مي نگريست. او حادثه را مرتب تحت كنترل داشت. با ساير مسئولين در ارتباط بود. ساعت سه و نيم شب بود كه به طرف منزل ايشان مي آمديم. او مرتب به اين ور و آن ور مي رفت و سؤال مي كرد. ما ساعت 4 توي اتاق نشسته بوديم. با خودمان دربارة حادثه صحبت مي كرديم. شهيد باهنر با چهره اي شكسته و مظلومانه آمد و گفت «بچه ها آماده باشيد برويم پايين، بهشتي هم شهيد شد. چند تن از وزرا هم بين شهدا هستند.» به طرف نخست وزيري راه افتاديم. يك جلسه اضطراري در آن جا تشكيل شد. شهيد رجايي و هاشمي رفسنجاني بودند. دو الي سه ساعت طول كشيد. هر كسي مأموريت پيدا كرد به بيمارستان ها برود و به مجروحان سر بزند. به معراج شهدا هم بروند و شهدا را زيارت كنند. من با شهيد باهنر و چند نفر ديگر به پزشك قانوني رفتيم. در آن جايي كه شهدا بودند، شهدا را كنار هم رديف كرده بودند.
شهيد باهنر چهرة شهيد بهشتي را نگاه مي كرد. نگاهي كه خاص بود. نگاه به شهدايي مي كرد كه يكي سر نداشت، يكي پا نداشت، بعضي هايشان هم چهره هايشان قابل شناسايي نبود. شهيد باهنر نام شهدا را يادداشت مي كرد. بعد به بيمارستان نزديك حادثة حزب جمهوري اسلامي رفتيم. مجروحين را آن جا ديديم. شهيد باهنر با آن ها صحبت كرد و براي اين كه روحية دشمنان شكسته شود، به نمايندگاني كه مجروح بودند، گفت «اگر امكان دارد با همين وضعيت به مجلس برويد تا مجلس از اكثريت نيفتد.» در نتيجه، عده اي از نمايندگان را با برانكارد و ويلچر به مجلس بردند. شهيد باهنر دوباره به مجلس برگشت. اخبار اين پي گيري ها را به او دادند. تا عصر آن جا بوديم كه برنامه ريزي تشييع جنازة شهدا براي فردا را داشتند. يكي دو روز قبل، حادثة مسجد ابوذر در ارتباط با آيت الله خامنه اي پيش آمده بود. اين حادثه را در خفا نگه داشتند. اخبارش در جايي فاش نشد. خود اين موضوع براي شهيد باهنر سخت و نگران كننده بود. چون هم شهيد بهشتي و هم آيت الله خامنه اي از دوستان اصلي اش در مشورت و اداره كردن نظام بودند. اين روزهاي تلخ شهيد باهنر بود. براي تشييع جنازة فردا اقداماتي انجام داد. فردا تشييع جنازه شروع شد. ما هم در آن مسيري كه طرف مجلس بود، شركت داشتيم. شهيد باهنر در جلوي مجلس شوراي اسلامي حضور داشت.
كمبودهايي كه وجود داشت، تأكيد داشت برطرف شود. اين آخرين ديدار من با او بود. پنج يا ده دقيقه به سه مانده بود. ايشان وارد آن جلسه شد. حادثه روي داد. من خودم را به آن اتاق رساندم. آن قدر فضا به هم پيچيده بود كه تصور مي كردم دو تا بمب باشد، چون بمب اول تخريبي بود، فضا و اتاق جلسه را كه داراي يك دكور چوبي بود و همة درب ها را داغان كرده بود و ريخته بود به هم. بمب دوم آتش زا بود. آتش آن قدر قوي بود كه ما در محل انفجار به فاصلة نيم متري، وقتي وارد آن اتاق انفجار شديم، به قدري دود آن جا را پر كرده بود كه به هيچ وجه چيزي ديده نمي شد. آقاياني كه اول نشسته بودند از نيروهاي انتظامي ارتش بودند كه شهيد وحيد دستجردي يكي از آن ها بود كه از آن طرف ساختمان به پايين پرت شده بود. در اثر ضربه اي كه به سر ايشان وارد شده بود، به شهادت رسيده بود. دو نفر هم ما بيرون كشيديم، شعله اش به قدري بالا بود كه نمي شد تا انتهاي اتاق رفت.
بعد از يك ساعت نيروهاي آتش نشاني به محل آمدند و آتش را خاموش كردند. بعد متوجه شديم كه اين كار منافق كوردل كشميري است كه با ظرافت هاي خاصي با بدنة دستگاه كه ما شناخت كاملي هم روي آن نداشتيم، ارتباط برقرار كرده بود و مورد احترام شهيد رجايي هم بود و به عنوان دبير شوراي امنيت بود كه شب قبل اين بمب را آن جا جاسازي كرده بود و كاري كرده بود كه كسي به آن اتاق نزديك نشود. تا آن لحظه اي هم كه كل اعضاي جلسه و خود شهيد باهنر و شهيد رجايي در جلسه حضور پيدا كردند، متوجه شديم به دلايلي جلسه را ترك كرده بود. زمان انفجار هم طوري تنظيم كرده بود كه بعد از 7 الي 8 دقيقه بعد از رفتنش اين انفجار صورت بگيرد كه منجر به شهادت اين دو بزرگوار شد. اين خاطراتي كوتاه و فراموش نشدني از من بود كه واقعاً مي تواند برايمان تجربه و راهكاري باشد تا بتوانيم راه اين شهدا را ادامه دهيم. من مدت دو سال در خدمت اين انسان متدين و عارف و عالم بودم. سعي بر آن دارم كه روحيات عارفانه اي كه از او در من به جاي مانده است، در خودم حفظ نمايم.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه