شهيد باهنر به روايت حجت الاسلام والمسلمين محمدعلي موحدي كرماني

جناب شهيد باهنر سال دوم يا سوم تحصيلاتشان بود و با شهيد ايرانمنش با هم بودند و در آن جا اين دو نفر مشهور بودند. يعني اين دو نفر هميشه با هم بودند. من تقريباً يك يا دو سال بعد از آن وارد مدرسة معصوميه شدم و بالأخره درس را شروع كردم و ايشان در همان سال 27 يا 28 بود كه تصديق كلاس نهم را گرفت، يعني به طور متفرقه. من هم متوجه شدم كه امكان اين كار وجود دارد، در سال 29 امتحان دادم و تصديق كلاس نهم را گرفتم و سال بعد هم آن دو، تصديق كلاس يازدهم و دوازدهم را گرفتند و من باز البته در يك كلاس پايين تر اين كار را انجام دادم و تصديق يازده و دوازده را گرفتم و بعد هم تقريباً در سال 32 آمديم قم. ايشان در حدود 5 يا 6 ماه قبل از آمدن من، دو نفري به همراه شهيد حاج شيخ علي ايرانمنش به قم آمدند. من هم خيلي مايل بودم به قم بيايم. فكر مي كنم در سال 32 به قم مشرف شدم. باز هم آن جا در يك حوزه، در مدرسة فيضيه در طبقة دوم، تقريباً پهلوي كتابخانه يك اتاق داشتيم و سه نفري با يكي از دوستان كرماني كه گاهي مي آمد و گاهي مي رفت در آن جا مشغول تحصيل بوديم. در همان موقع بود كه ما خواندن شرح لمعه را شروع كرديم و آقايان جلوتر شرح لمعه را شروع كرده بودند و ايشان به اتفاق حضرت حجت الاسلام حقيقي به نجف اشرف مشرف شدند و فكر كنم يك سال در نجف بودند. مجدداً ما در يك حوزه و با هم مشغول ادامة تحصيل بوديم. البته ايشان سفرشان به نجف اشرف، اگرچه قصدشان ادامة تحصيل بود، حدود 5 يا 6 ماه بيش تر طول نكشيد كه برگشتند. گفتند فقط سفر زيارتي بوديم و خوب اوضاع و احوال آن جا را بررسي كرديم. بالأخره در قم اوضاع درسي اش از جهاتي بهتر بود. بنابراين، به قم برگشتيم و ادامة تحصيل داديم. سال 34 ما باز به اتفاق ايشان و شهيد ايرانمنش و دوستان ديگر كه حضرت آيت الله بروجردي تابستان به وشنوه تشريف مي بردند، در آن وقت مرحوم آقاي شيخ محمدرضا آيت اللهي هم به ما پيوسته بود. تقريباً چهار نفر بوديم. ما هم رفتيم به وشنوه و تابستان در آن جا بوديم و از محضر درس آيت الله بروجردي هم كه در آن موقع وشنوه بودند استفاده مي كرديم.
در آن جا يك امام زاده بود و در صحن امام زاده يك اتاق به ما داده بودند و باز هم ما چهار نفر همراه بوديم. بعضي از دوستان ديگر هم به آن جا آمده بودند و ما تقريباً پنج نفري ايام تابستان را در حجره بوديم و استفاده مي كرديم. آن جا آب و هواي ييلاقي و خنكي داشت و در ايام تعطيلات نيازي براي رفتن به كرمان احساس نمي كردم. سال تحصيلي كه تمام شد به قم برگشتيم و از آن جا به مشهد مقدس مشرف شدم. سپس به كرمان رفتم و بعد از مدتي كوتاه به نجف اشرف برگشتم، يك سال آن جا بودم و دو مرتبه به قم برگشتم، همسرم را به كرمان فرستادم و خودم آن جا ماندم.
مدتي در خدمت اين بزرگوار بودم (تا حدود سال 38). در همان سال تصميم گرفتم يك نشريه تحت عنوان «مكتب تشيع» داشته باشم و با دوستانم كه نشرية «مكتب اسلام» را پي ريزي كرده بودند، همكاري مي كردم. من مسئوليت جمع آوري و ارسال قبوض سه ماهه يا قبوضي را كه پيش فروش مي شد، بر عهده گرفته بودم. آقاي هاشمي رفسنجاني مسئول جمع آوري مقالات بودند. مقاله ها توسط بزرگاني چون شهيد بهشتي، شهيد مطهري، مرحوم آيت الله طالقاني، آيت الله كمره اي، آيت الله زنجاني، علامه طباطبايي و ... نوشته مي شد.
جناب آقاي شهيد باهنر متصدي امور چاپ بود و من مسئول امور مالي بودم. هدف ما از تحصيل، خدمت به جامعه بود. بعضي وقت ها با هم صحبت مي كرديم و مي گفتيم براي اين كه بهتر بتوانيم به جامعه خدمت كنيم، بايستي با دروس غيرحوزوي هم آشنا بشويم و با تسلط به اين دروس بهتر بتوانيم آيين و دين خود را در ميان اين مردم ترويج كنيم. مردم وقتي كه مي بينند يك نفر تحصيلات دانشگاهي و حوزوي را با هم دارد، گرايش آن ها به دين بيش تر مي شود و حرف هايمان را بهتر مي توانيم در جامعه بيان كنيم. من، شهيد باهنر و شهيد ايرانمنش بيش تر اوقات را با هم مي گذرانديم. ما حتي در تهران هم با هم بوديم و معمولاً هر سه با هم به مسجد جمكران مي رفتيم. به ياد دارم يك شب هر سه نفر با هم پياده به طرف مسجد جمكران مي رفتيم. همه جا تاريك بود و كشاورزان در صحراي اطراف قم كشت و كار مي كردند. پاي من و شهيد باهنر به گل رفته بود. هر طور بود، به مسجد جمكران رسيديم. در آن جا آب زيادي وجود نداشت و يك آب انبار بود كه از آن استفاده مي كرديم.
مسجد جمكران در يك محدودة كوچكي بود. حالا وضعيت آن جا خيلي تغيير كرده است. خدا شهيد باهنر و شهيد ايرانمنش را رحمت كند. يك نفر مي گفت علي من ديشب وقتي كه شهيد باهنر و شهيد ايرانمنش رفتند، خيلي ذكر گفتم. سر كه به سجده گذاشتم يك جرقة نوري به نظرم رسيد و يك حالي شدم. آقاي ايرانمنش هم گفت وقتي كه ايستاده بودم و سرم را روي ستون محراب مسجد گذاشتم، به نظرم رسيد كه اطراف روشن شد، ولي هرچه نگاه كردم، چيزي نديدم. اين بدان معني بود كه اينها همواره در عبوديت پروردگار بودند و به قدري توجه داشتند كه از موقعي كه به مسجد مي آمدند تا صبح نمي خوابيدند و در حال ذكر و دعا و نيايش پروردگار بودند.
شهيد باهنر روزي سه الي چهار درس داشت؛ درس فقه، اصول و مباني فقه و مباني اصول. اين درس ها را با حاج آقا سلطاني و آقاي مجاهدي گرفته بود. من با اساتيد ديگري درس داشتم و موضوعات درس هايمان هم تا حدودي با هم فرق مي كرد. درس فقه را از آيت الله مشكيني مي گرفتم و درسي هم با آيت الله حسين نوري داشتم. درس لمعه را هم با آيت الله منتظري داشتم، ولي محل سكونتمان يكي بود و مدت زيادي با هم بوديم. سال هاي 34 و 35 از دوستان جدا شدم و به نجف اشرف مشرف شدم. درس هاي سطح را پيش آيت الله خويي و آقاي سيد عبدالهادي شيرازي خواندم.
در نجف سال اول تنها بودم و سال دوم ازدواج كردم. سال 46 دوباره برگشتيم و همسرم ساكن كرمان شد. خودم به تنهايي براي ادامة تحصيل در قم سكونت كردم.
در آن موقع شهيد باهنر درس خارج مي خواند. من همان سال درس خارج را امتحان دادم و قبول شدم. به عنوان شهريه ماهي 15 تومان به ما مي دادند.