آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۹۷۸۰
۰۰:۰۰

۱۳۸۹/۰۱/۲۲
خاطره اي از يك شهيد دوران دفاع مقدس

خواب ديدم داماد شدم

شهيد "حسين مهرآوران" شب قبل از شهادتش خواب ديد كه داماد شده است وقتي خوابش را براي دوستانش تعريف كرد، يكي با خنده گفت "تعبيرش اين است كه شهيد مي شوي "




خانه اي كوچك در محله هفت چنار تهران، محل زندگي خانواده شهيد «حسين مهرآوران» است كه اكنون از اعضاي خانواده وي، پدر و مادر شهيد مانده اند و خانه اي پر از عطر و بوي او.

دانشجوي فوق ديپلم رشته برق، فقط 2 ترم به پايان درسش مانده بود كه جنگ شروع شد؛ هر چه خانواده تلاش كرد تا به بهانه ادامه خدمت در آموزش و پرورش او را از رفتن به جبهه منصرف كند، راضي نشد.

مادرش مي گويد: حسين مي گفت «تا به جبهه نروم خيالم راحت نمي شود» خيلي حواسش به خانواده و خواهر ها و برادرها بود؛ نماز اول وقتش هيچ وقت ترك نشد؛ قبل از اين كه كارش در آموزش و پرورش درست شود در حسينيه محله، قرآن درس مي داد.

برادر بزرگش كه در سپاه بود، بساط سفر را فراهم كرد و حسين نفر آخر ليست اعزامي ها شد؛ نفر چهاردهم.

برادر حسين مي گويد: اول فروردين 61 مصادف با عمليات فتح المبين، حسين با تعدادي از دوستان و همكارانش به جنوب رفت؛ با هم قرار گذاشتند كه بعد از تمام شدن تعطيلات عيد كه از جبهه بر گشتند، 10 روز به پابوسي امام رضا (ع) بروند اما در آخرين روز مأموريت يعني 14 فروردين از آن گروه 14 نفره، گلوله تانك تنها سفير رهايي حسين شد و او بالاخره پرواز كرد.

3 ماه قبل از اعزام حسين، خواهرش خواب ديد كه شهيدي را به خانه شان آورده اند و پدر و مادرش را ديد كه صاحب عزا هستند.

برادر حسين ادامه مي دهد: در ستاد شهداي انديمشك درِ تابوت حسين با شهيد اكبر عرفاني كه رزمنده اعزامي از مشهد بود، جابجا شد و حسين به مشهد رفت؛ از زماني كه پيكر حسين به بيمارستان امام رضا (ع) مشهد رسيد تا زماني كه او را به خانه برگردانديم، دقيقاً 10 روز طول كشيد؛ حسين به زيارتش هم رسيده بود.

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه