دلم هواي اونجا رو كرده

شب توي اتاق نشسته بوديم. بيست دقيقه به اخبار ساعت هفت شب مانده بود. از جايش بلند شد و به طرف تلويزيون رفت. آن موقع تلويزيون سياه و سفيد بود. دكمه ي آن را چرخاند و روشنش كرد. ديد شبكه ي يك، كمي برفكي است. رفت پشت بام. او آنتن را مي چرخاند و من هم از پايين خبر مي دادم كه خوب شده يا نه. بالاخره درست شد و آمد. رفت جلوي تلويزيون نشست و گفت: «ساكت باشين، ببينيم اخبار چي مي گه.»
مجيد سراپا گوش بود. قبل از هر چيز از تلويزيون مارش حمله پخش شد. بعد هم اخبار و اتفاقات عمليات و ... . كمي كه گذشت، قطرات اشك از گونه اش لغزيد. طاقت نياورد و از اتاق بيرون رفت. وقتي برگشت، گفتم: «مجيد! به ياد چيزي افتادي؟» گفت: «دلم هواي اونجا رو كرده.»
حميد (برادر شهيد)