بيماري حصبه

مادرم مي گفت: «تابستان بود. در روستاي كوچكي مثل سرخ ده اصلاً بهداشت و امكانات كافي نبود. اون سال همه ي بچه ها به بيماري حصبه مبتلا شدن. چون درمانگاه و حتي واكسن، براي پيشگيري از بيماري ها نبود، بيشترشان به خاطر ابتلا به اين بيماري فوت مي كردن. مجيد كوچك بود. از قضا او هم به اين بيماري دچار شد. آن قدر بد حال بود كه چند شبانه روز در تب شديد مي سوخت. همه ي موهاي سرش ريخت. ديگر اميدي به زنده ماندنش نبود. پدر و مادرش مثل ابر بهار گريه مي كردن.
يك روز به خانه شان رفتم و گفتم: با گريه كاري درست نمي شه، فقط به خدا توكل كنين. مادر مجيد جواب داد: بچه ام مثل ني قليون شده، او با اين حالش خوب مي شه؟ گفتم: اگه عمرش به دنيا باشه، آره.
چند روز گذشت. دل پدر و مادرش خون شد تا اينكه او بهتر شد.»
احمدعلي روحي (دوست شهيد)