آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۸۶۳۶
۰۷:۲۳

۱۳۸۹/۰۱/۱۶

اشك در چشمان مادرش حلقه زد




آخر ماه حقوقم را كه گرفتم، به خانمم گفتم: «هر چي كه براي خانه لازم داريم، ليست بگير تا من بخرم.» خانمم گفت: «تقريباً بيشتر چيزهايي رو كه ماه قبل گرفته بودي، تموم شد.» گفتم: «باشه، عصر مي رم بازار مي خرم.»
چون عيالوار بوديم و خانواده مان پرجمعيت بود، ناچار بودم از هر چيز مورد نياز چند كيلو تهيه كنم تا به آخر ماه برسد. خريدهايم را انجام دادم. پس از رسيدن به خانه، به خانمم گفتم: «بيا اين ها رو بردار!»كارتون برف و صابون را در انباري گذاشتم.
چند روز گذشت. تويوتايي براي جمع آوري كمك هاي مردمي آمده بود. مجيد در خانه نبود. ما يك مقدار وسيله برديم تحويل داديم و رسيد گرفتيم. دو ساعت بعد، مجيد از بيرون آمد. دنبال چيزي مي گشت كه مادرش گفت: «برو توي انباريه، برش دار.»
رفت انباري و برگشت، با ناراحتي گفت: «بابا! جوون هايي مثل داداش رشيد توي جبهه از جونشون مايه مي ذارن، اون وقت شما برف و صابون كارتوني مي گيري و انبار مي كني؟»
در اين لحظه اشك در چشمان مادرش حلقه زد و گفت: «مادر قربون داداش رشيدت بره» و گريه كرد. مجيد شرمنده شد و گفت: «مادر من! به خاطر جنگ، وضع اقتصاد مملكت خرابه، بايد بيشتر صرفه جويي كنيم.»
پدر شهيد

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه