با خاطرات حماسه سازان دفاع مقدس :
مرا به مسجد آورد و خود رفت
آشنايي من با مسجد به سالها قبل بر مي گردد و گذشت حدود سي سال از آن روزها ، خاطره اولين روز آشنايي ام با مسجد را از خاطرم برده است ، ولي آنچه بياد دارم مربوط به روزهاي آغاز جنگ تحميلي با عراق است كه من براي نگهباني و پاس دادن در محله به مسجد آمدم .


حسين پيروزفرد، رزمنده جنگ تحميلي در خاطره خود در دوران دفاع مقدس و نحوه ورودش به عنوان عضوي فعال در مسجد به خبرنگار نويدشاهد گفت :
در دوران جنگ تحميلي، اتفاقا شبي پاس من با شهيد حميد رجبيان همزمان شد . همانطور كه با او در محله نگهباني مي داديم ، سر حرفمان باز شد.
وي ادامه داد : او از من اسمم را پرسيد و وقتي نام فاميلي ام را گفتم ، با خنده گفت : عجب ، ما با هم قوم و خويش هستيم .
اين رزمنده تصريح كرد كه پس از اندكي صحبت فهميدم كه آن شهيد پسر عمه مادر من است!
وي اين مسئله را شروع آشنايي و دوستي با شهيد رجبيان دانست و افزود : من هم مانند همه دوستان شهيد خيلي زود وارد مسجد مالك اشتر شدم و وقتي محبت و صفاي ميان بچه هاي آنجا را ديدم، پاي من براي هميشه در مسجد محكم شد .