پسر ملّت

آقاجون از دكتر شنيده بود: حسين ديگر نبايد پرواز كند. اگر به پرواز ادامه دهد، به خاطر فشار بيش از حدي كه به نخاعش وارد شده، ممكن است فلج شود.
مهره هاي كمرش ساييده شده بود. شب ها كه مي خواست بخوابد، به شدت درد مي كشيد.
حسين به دكتر گفته بود اين موضوع را جايي بازگو نكند. اما دكتر طبق وظيفة پزشكي اش، گزارش خود را به مسئولين ابلاغ كرده بود. وقتي خبر به آقاجون رسيد، خيلي ناراحت شد. خيلي بيتابي مي كرد تا مانع پرواز حسين شود.
وقتي حسين آمد، گفت «تو به اندازة كافي خدمت كرده اي. تو فقط متعلق به خودت نيستي، متعلق به خانواده ات هم هستي. بايد رعايت حال خودت را بكني تا در آينده سربار خانواده نشوي.»
حسين گفت «اين را كي به شما گفته؟»
آقاجون گفت «شنيده ام. تو پسر من هستي، بايد به حرفم گوش كني.»
حسين كه خيلي ناراحت شده بود، گفت «من ديگر پسر هيچ كس نيستم. من پسر پرچم ايرانم، من برادر مردم ايرانم.»
پدرم قدري در فكر فرو رفت و چيزي نگفت. بعد كه حسين رفت، به من گفت «ديگر كسي نمي تواند جلوي برادرت را بگيرد. از آنچه من آموخته ام خيلي فراتر رفته. برادرت شهيد مي شود.»