آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۸۱۸۲
۰۵:۰۹

۱۳۸۹/۰۱/۱۵

يك گلولة آتش




يك بار مشغول گشت زني در آسمان بوديم. مثل هميشه من كابين عقب حسين بودم. سوختمان تمام شده بود و از هواپيمايي ديگر در آسمان سوخت گيري مي كرديم. هميشه اين جور موقع ها فركانس را عوض مي كنيم تا پيام هاي هواپيماي سوخت رسان را خوب بشنويم؛ يك وقت راهنمايي مان مي كند به چپ بچرخيم، به راست بچرخيم، براي اينكه شيلنگ بنزين به هواپيماي ما متصل شود. خلاصه در همين وضعيت بوديم كه حسين گفت «عمو، برو روي فركانس ببينيم چه خبره.»
به من مي گفت عمو. تا رفتم روي فركانس، صداي رادار بلند شد كه: «هواپيماي ميگ 25 عراقي وارد منطقه شده؛ برويد سراغش.»
حسين را مي گويي، شد يك گلولة آتش. سريع گفت «برگرد فركانس هواپيما.»
برگشتم. به هواپيماي سوخت رسان گفت «ما مي خواهيم جدا شويم.»
ديگر معطلش نكرد. دور موتور را زياد كرد كه جدا شود. گفتم «بابا صبر كن، هنوز شيلنگ از ما جدا نشده. هم براي ما مشكل ساز مي شود هم براي سوخت رسان.»
سر از پا نمي شناخت؛ كه چرا دشمن به سرزمين ما حمله كرده. به هر شكل بود، متقاعد شد كه لحظه اي صبر كند تا شيلنگ جدا شود. بعد با تمام سرعت رفتيم به تعقيب هواپيماي متجاوز. وقتي او متوجه ما شد، از آسمان ايران گريخت

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه