تصادف

پدرم و حسين در رسيدگي به كارها اهل تنبلي نبودند. كارهاي بر زمين مانده را، هم باسرعت انجام مي دادند و هم با نظم و انضباط. اين نظم و انضباط را از ظاهر شيك پوش حسين هم مي شد فهميد. با اين حال بعضي وقت ها، يا مشغلة جنگ و يا مشكلاتي مثل بي پولي، او را از رسيدگي سريع به كارها بازمي داشت.
يك بار تصادف كرده بود. يك طرف ماشين رفته بود تو. همين طوري ماشين را برداشته و آمده بود اينجا.
پدرم گفت «چرا ماشين را درست نمي كني؟»
گفت «آقاجون، راستش را بخواهي، پولش را ندارم.»
پدرم پول تعمير ماشين را داد و او هم سريع درستش كرد.