آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۸۱۳۱
۱۱:۲۰

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

كارمند بدون حقوق




هر وقت دلم مي گرفت، به او پناه مي بردم. همديگر را خيلي دوست داشتيم. عاشق هم بوديم. او هر جا مي رفت، مرا با خودش مي برد. من از بچگي به او عادت كرده بودم. دوري اش را حتي براي ساعتي نمي توانستم تحمل كنم. اگر جايي مي رفت كه نمي توانست مرا ببرد، بر من خيلي سخت مي گذشت. گريه مي كردم.
نيروي هوايي كه رفت، پاتوق من شد نيروي هوايي. به قدري رفته بودم آنجا كه با همه دوست شده بودم. به من مي گفتند «تو كارمند بدون حقوق هستي.»
حسين راضي نبود من وارد ارتش شوم. مي گفت «تو بايد ادامة تحصيل بدهي، وارد دانشگاه شوي.»

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه