آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۸۰۹۲
۱۰:۴۱

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

شاهين




يك اسب ماديان داشتيم، پدرم خيلي دوستش مي داشت.
آن موقع همة كارها را اسب ها مي كردند. بار مي آوردند، خرمن مي كردند و... اين ماديان خيلي بدقلق بود. كرّه به دنيا نمي آورد، اگر هم مي آورد، آن قدر شيرش نمي داد تا مي مرد.
پدرم هر چاره اي كرد، نتيجه نگرفت. دست آخر دست به دعا شد.
آن موقع ساداتي به روستاي ما مي آمدند كه اهل نجف اشرف بودند. مادربزرگم هنگام زيارت عتبات عاليات، آنها را در نجف اشرف ديده بود و دعوتشان كرده بود به روستا. چند تا برادر بودند، هر چند وقت يك بار يكيشان مي آمد و به مشكلات روحي و معنوي مردم رسيدگي مي كرد. با هيبت خاصي هم مي آمدند. شال سبزي دور كمر مي بستند و قباي بلندي به تن مي كردند. مورد احترام مردم بودند. مردم از آنها كرامات زيادي ديده بودند.
پدرم مشكل ماديان را به يكي از آنها گفت. سيد گفت «دعايي مي نويسم، از گردن ماديان آويزان كن. اين بار ماديان كرّه اي به دنيا مي آورد با اين خصوصيات...»
كرّه به دنيا آمد. پدرم آن را همراه گلة اسب به كوه فرستاد تا در فصل تابستان در محيطي خوش آب و هوا رشد كند. بعد از تابستان، وقتي گله بازگشت، چشم حسين به كرّه افتاد و عاشقش شد. خودش آدم خاصي بود، از موجودات خاص هم خوشش مي آمد.
اسم كرّه را گذاشت «شاهين». شاهين به كسي سواري نمي داد. مثل مادرش بدقلق بود، اما نه با حسين. هركس به او نزديك مي شد، طوري لگد مي انداخت كه فراري مي شد. اما حسين كه از مدرسه مي آمد، تا شاهين را صدا مي زد، شيهه اي مي كشيد، از گلّّه جدا مي شد و نزد حسين مي آمد. شيهه مي كشيد، دستانش را به زمين مي زد و خودش را با اشتياق تسليم حسين مي كرد تا سوارش شود. حسين و شاهين خيلي همديگر را دوست داشتند.
آن موقع حسين كلاس ششم ابتدايي بود.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه