آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۸۰۷۹
۱۰:۲۷

۱۳۸۹/۰۱/۱۴

آثار جرم




رودخانه ها مثل حالا خالي از ماهي نبود. حتي جوي هاي جلوي خانه مان پر از ماهي بود.
يادم است بعدازظهر پنجشنبه بود و ما طبق معمول، تعطيل. گفت «آماده شو بريم ماهيگيري.»
آن موقع، پسرها با پسرها و دخترها با دخترها مي رفتند ماهيگيري. اما من و حسين مستثناي همه بوديم. مگر مي توانستيم بدون هم جايي برويم؟ نه به او مزه مي داد، نه من مي توانستم تحمل كنم.
بدون اينكه به آقاجون و مامان چيزي بگوييم، يواشكي راه افتاديم. اتفاقاً ماهي زيادي هم گرفتيم، اما همه ريز و كوچك.
خيلي خوشحال بوديم. وقتي رسيديم خانه، مامان گفت «تا حالا كجا بودين؟ با اجازة كي رفتين ماهيگيري؟ اين ماهي ها چيه گرفتين؟ دعا كنين الان باباتون سر نرسه و الّا...»
ما را مي گويي، تازه فهميديم چه كار اشتباهي كرده ايم. ترس و دلهره برمان داشت. گفتيم چه كار كنيم، چه كار نكنيم؛ ماهي ها را ريختيم جلوي سگ نگهبان. گفتيم الان است كه همه را يك لقمة چپ كند، اما دريغ از يك نگاه. حالمان حسابي گرفته شد. مامان آمد و با پوزخند گفت «اصلاً سگ، ماهي مي خوره؟ جمع كنيد ببريد يك گوشه چال كنيد.»
آثار جرم مانده بود روي دستمان. با پيشنهاد مامان، چاله اي كنديم و ماهي ها را چال كرديم.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه