آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۷۵۹۸
۰۸:۰۸

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

بنّايي




با رشيد سرِ كار بنّايي مي رفتيم؛ از صبح تا غروب، هوا گرم بود يا سرد، فرقي نمي كرد. غروب كه دست از كار مي كشيديم، صاحب كار مزد ما را مي داد. رشيد به حلال و حرام پولي كه دريافت مي كرديم، خيلي اهميت مي داد. مي گفت: «مال آدم اگه حلال باشه، هر چند هم ناچيز، خداوند بركتش رو زياد مي كنه.»
روزها به همين منوال مي گذشت. هر روز كار مي كرديم و آخر وقت مزد مي گرفتيم. يك بار آخر ماه رشيد مبلغي پول به من داد. گفتم: «چيه؟»
گفت: «ببر بده به فلاني و نگو كه رشيد داده.» وقتي فهميدم مي خواهد به آنها كمك كند، گفتم: «آقا رشيد! درسته كه اون ها محتاجن، ولي وضع مالي خودت هم چندان خوب نيست.» نگذاشت حرفم را تمام كنم. گفت: «من و تو جوونيم و مي تونيم كار كنيم، ولي اون ها كسي رو ندارن.»
علي گل يوسفي (دوست و همكار شهيد)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه