زمين فوتبال

عصر يك روز گرم تابستاني در سرخ ده بوديم. رشيد بعد از تمام شدن فوتبال به خانه آمد. وقتي وارد شد، خيس عرق بود.
گفتم: «خسته نباشي. بازي تموم شد؟»
گفت: «آره مادر.»
ديدم دنبال چيزي مي گردد. گفتم: «عــزيزم چيزي رو گم كردي؟»
گفت: «چيزي رو كه نه.»
دوباره گفتم: «بگو، شايد بتونم كمكت كنم.»
خنديد و گفت: «همين جاست، پيداش كردم.»
دنبال چاقو مي گشت. بعد از چند لحظه با يك دست چاقو و با دست ديگر هندوانه، از خانه به طرف زمين فوتبال رفت.
يكي از دوستانش تعريف مي كرد: «ما بچه ها دورش حلقه مي زديم. او هندوانه رو قاچ مي كرد و به هر كدام از ما يك قاچ مي داد. خنكي هندوانه اي رو كه بعد از دويدون و عرق ريختن نود دقيقه اي در زمين فوتبال از دست رشيد مي گرفتيم، هيچ وقت يادمون نمي ره.»
مادر شهيد