شهر غريبه

سال هزار و سيصد و پنجاه و سه به سمنان آمده بودم. مي خواستم رشيد را در كلاس اول راهنمايي ثبت نام كنم. يك روز دست او را گرفتم و براي نام نويسي راهي مدرسه شدم. به آنجا كه رسيدم، با شخصي روبه رو شدم كه سبيل پرپشت و كلفتي داشت. مدارك ثبت نام زير بغلم بود. وارد دفتر مدرسه شد م.
بعد از سلام و احوالپرسي گفتم: «براي ثبت نام آمده ام.» مدير مدرسه خودش را روي صندلي جابه جا كرد و گفت: «آقا توي اين مدرسه جا نداريم ثبت نامش كنيم، ببرش يه جاي ديگه.»
كمي اين پا و آن پا كردم و گفتم: «بچه ام توي اين شهر غريبه و جايي رو نمي شناسه، اگه ممكنه يك لطفي در حق ما بكنين!» مدير خودكارش را روي دفتر گذاشت. آرنجش را روي ميز برد و به يك نقطه خيره شد. بعد از كمي مكث گفت: «كارنامه اش رو بده ببينم.»
كارنامه را با احترام جلويش گذاشتم. چشم آقاي مدير روي نمرات كارنامه خيره مانده بود.آرام سرش را برگرداند و نيم نگاهي به رشيد انداخت. لبخند كمرنگي روي لبش نشست و گفت: «آفرين پسر، معلومه كه بچه ي بالياقت و زرنگي هستي. در ضمـن كارنامه ات مي گه خيلي هم منضبطي.» بالاخره ثبت نامش كرد و او يكي از بهترين دانش آموزان آن مدرسه شد.
پدر شهيد