ما انسان ها وسيله ايم

وقت هايي بود كه خودش كارگر مردم بود.
بچه ي يتيمي بود كه پدرش را از دست داده بود و مادرآن بچه، با سيلي صورتش را سرخ نگه مي داشت. آنها به نان شب هم محتاج بودند. ا ين مسأله خيلي فكر رشيد را مشغول كرد تا آن بچه را با خودش به سر كار برد تا به آنها كمك كند. يك روز به او گفتم: «پسرم! كسي را كه به عنوان كارگر بردي وردست خودت، مگر چه كاري بلده؟ تازه برادرت مجيد بيكاره، تو يكي ديگر را مي بري سر كار؟»
گفت: «بابا! مجيد پدر داره، اما اون بچه يتيمه و مادرش هم با سختي داره اون ها رو بزرگ مي كنه. من بنّايي مي كنم، او هم يك ليوان آب به دستم مي ده و چاي برام درست مي كنه. بايد از يه طريقي بهشون كمك كنيم.» بعد مي گفت: «روزيِ همه دست خداست، ما انسان ها وسيله ايم.»
پدر شهيد