معرفي داستان هاي مجموعه ي « طعم باروت»/ نفر سوم از سمت چپ

دراين داستان راوي نقاشي است كه براي بازديد خانه اي كه قرار است رنگ آميزي شود، مي رود. او درآن جا پس از اين كه اتاق ها را يكي پس از ديگري بازديد مي كند، وارد زيرزميني مي شود كه درآن جا قاب عكسي است كه او را دركنار دوستش- شهيد عباس و رزمنده ي ديگري كه حدود ده، دوازده سال پيش درمنطقه ي جنگي عكس گرفته اند- نشان مي دهد. از آن پس به مرور خاطرات خود، عباس، مادر عباس و اين كه آيا خانواده ي عباس او را مي شناساند يا نه، مي پردازد.اين داستان به شيوه ي سوم شخص مفرد با زاويه ي ديد داناي كل نوشته شده است.
خلاصه ي داستان
راوي نقاشي است كه مي خواهد خانه اي را رنگ آميزي نمايد. او با اجازه ي صاحب خانه براي بازديد اتاق ها به آن جا مي رود. درحالي كه به كمك دختر صاحب خانه براي محاسبه ي ميزان رنگ و كار، اتاق ها را بازديد و بررسي مي كند، از او مي خواهند كه اتاق زيرزميني شان را كه پيرزني بيمار و مستأجر درآن زندگي مي كند را نگاهي بيندازد. ابراهيم- نقاش ساختمان- وارد اتاق زيرزمين مي شود، اما خبري از پيرزن نيست. دختر به او مي گويد كه پسرش اورا به بيمارستان برده است. ابراهيم نگاهي به درون اتاق مي اندازد. ناگهان نگاهش به قاب عكس خاتمي مي افتد كه عكس خودش و عباس وغريبه اي ديگر كه حدود ده، دوازده سال پيش درمنطقه ي جنگي گرفته اند، ديده مي شود. ابراهيم با ديدن عكس، به يادآوري دوران جنگ و خاطراتش با عباس و چگونگي شهادت او مي پردازد. ابراهيم دچار ترديد مي شود كه خانه ي كدام يك ازآن دو نفر توي عكس آمده است، عباس يا آن غريبه اي كه نمي شناسندش. او هنگامي كه دوباره به همراه كارگران به خانه ي صاحب خانه برمي گردد تا كار را شروع كنند تصميم مي گيرد كه به اتاق پيرزن برود تا ترديدي را كه بر جانش سايه انداخته است به يقين تبديل كند. هنگامي كه ابراهيم با ترديد و پريشاني دراتاق پيرزن را مي زند، قاسم پسر ديگر پيرزن در را باز مي كند. درلحظه اي كه او و ابراهيم مشغول گفت وگو هستند، پيرزن صداي ناله اش را بلند مي شود. قاسم به كمك مادرش مي شتابد و ابراهيم وقتي كه مي بيند قاسم و دختر صاحب خانه مي خواهند تخت پيرزن را جابه جا كنند، ابراهيم از فرصت استفاده مي كند و به كمك قاسم مي شتابد. قاسم از ابراهيم تشكر مي كند. هنگامي كه ابراهيم درحال بستن بند كفش هايش مي باشد، پيرزن از قاسم درباره ي ابراهيم سؤال مي كند و قاسم مي گويد كه يكي از دوستان عباس است. ابراهيم وقتي كه اين را مي شنود.
ديگر آن جا نمي ايستد زيرا كه او همه چيز را مي فهمد وهيچ نمي گويد وفقط مي خندد.مفقود شدند، مي پردازد.
منبع:
غلامي/احمد/مجموعه داستان «همه زندگي»/ص 67و68