شخصيت پردازي در داستان

شخصيت پردازي در داستان
« محور اصلي بسياري از داستان ها و رمان هاي برجسته ي جهان شخصيت است؛ به همين دليل نويسندگان برجسته ي جهان شخصيت هاي خود را به خوبي مي شناسد و در هنگام قالب گيري طرح، خوب مي انديشند و پس از آن شخصيت هاي خود را خلق مي كنند. گاه در مراحل شخصيت پردازي، نويسنده آن چنان با شخصيت دست ساز خود مأنوس مي شود و بين آن ها ارتباط روحي به وجود مي آيد كه تا پايان عمر، نويسنده با فكر و ياد او زندگي مي كند. در بسياري از مواقع نويسنده در پي ريزي طرح، گوشه اي از شخصيت خود را جايگزين شخصيت هاي داستاني مي كند. «بله» از داستايفسكي نمونه ي چنين مفهومي است. اهميت شيوه ي شخصيت پردازي در طرح داستان از آن جا مشخص مي شود كه اين شخصيت ها هستند كه به هرحال حوادث و يا ماجراها را مي آفرينند؛ از اين رو نويسنده بدون ترسيم طرح منسجم قادر به خلق شخصيت نيست.»
« فرآيند شخصيت پردازي به دو مرحله تقسيم مي شود:
1- نويسنده بايد در ذهن، شخصيت هاي كار نمايشي را هستي دهد، يعني بايد ابتدا، دقيقاً تعيين كند كه اين شخصيت ها چگونه انسان هايي هستند.
2- نويسنده ازطريق عواملي مثل گفت و گو، پس زمينه ها، حركت ها، اعمال و ماهيت اين
مخلوق هاي ذهني را بر بيننده آشكار مي كند.
پس از بحث از شخصيت پردازي هم از مرحله ي اول كار، ابتدائاً بايد به طور كلي معلوم كرد، يك شخصيت را چگونه مي توان در خلال كار نمايش و داستان ارايه داد كه اين كار را « انشاي شخصيت» مي ناميم.
مشخص كردن نشانه هاي شخصيت، روشي ديگر براي پرداختن به فرآيند خلق شخصيت است. افشاكردن نشانه هاي شخصيت بي نهايت به غناي شخصيت پردازي مي افزايد. يكي از مهم ترين گام ها در تعيين نشانه هاي شخصيت اين است كه بفهميم يك شخصيت به چه شيوه اي در
موقعيت ها از خود واكنش نشان مي دهد. اگر در مقابله با بحران ها، كنترل كامل ذهني خود را حفظ مي كند، نشان اين شخصيت، خونسردي و متانت است. اگر به گونه اي به موقعيت واكنش نشان دهد، نشان او شتاب زدگي و بي پروايي است.»
يوجين ويل مي نويسد:
« در رمـان، با بهترين و عميق ترين اشكال شخصيت پردازي روبه رو مي شويم. كافي است شخصيت پردازي هاي غريب و حاد آثار " داستايفسكي" ظاهر بسيار زنده ي آدم هاي قصه " همينگوي" پيكرهاي نافذ و نيرومند نوشته هاي " بالزاك" و كاوش بي رحمانه ي ذهن افراد را در " يوليسيس" از" جيمز جويس" در نظر بگيريم.
نويسنده ي رمان، نه تنها روحيه ي شخصيت ها، بلكه انگيزه و اعمال آن ها را هم مي تواند وصف كند. در رمان، ريخت ظاهري قهرمان كم و بيش مبهم مي ماند، نويسنده هر قدرهم كه به تفصيل و به دقت طرح قهرمانان خود را ريخته باشد، هر خواننده اي براي خودش تصوري جدا از ظاهر و رفتار شخصيت ها كسب خواهد كرد. هركس با خواندن كتاب، " قهرمان" را در " خيال خود" به نحوي" زنده" مي كند، طرح مي ريزد و باز مي سازد.»
اليزابت بوئن مي گويد:
« شخصيت ها قبلاً به وجود آمده اند. رمان نويس آن ها را كشف مي كند. آن ها كم كم خودشان را در برابر ادراك رمان نويس، افشا مي كنند . همان طور كه همسفرهايي كه در كوپه تقريباً تاريك روبه روي هم نشسته اند، چنين مي كنند.»
اما از آن جا كه شخصيت هاي داستاني تماماً ساخته و پرداخته ي ذهن نويسنده هستند، لازم است كه شناخت نويسنده نسبت به آنان به اندازه ي آدم هاي ديگر و حتي بهتر و بيشتر از آن ها باشد. زيرا هر قدر كه نويسنده شخصيت داستاني خود را با فكر و احساس بيشتر درك كند، شانس زيادتري براي زنده و واقعي جلوه دادن آن دارد.
البته شخصيت پردازي صرفاً با آوردن شخصيت داستاني و معرفي او در داستان كامل نمي شود، بلكه نويسنده بايد شخصيت را در گيرودار حوادث و بحران هاي داستاني از آغاز داستان تا پايان آن به آگاهي و شنناخت زيادتر برساند.
نويسنده براي شخصيت پردازي، بايد شخصي را به انتخاب تازه تر برساند. نويسنده براي شخصيت پردازي، بايد شخصي را انتخاب كند كه به نوعي در شرايط آشفته اي باشد و آن « شخصيت محوري» است كه تمامي حوادث، پيرامون او دور مي زند و داستان هدفي است كه نحوه ي دست يابي به آن هدف را بيان مي كند.
شخصيت بايد در پايان داستان با شخصيت آغاز داستان تفاوت داشته باشد، زيرا وارد دنياي جديد داستان شده و مراحل و تجاربي را گذرانده است و بايد به شناخت و بينشي تازه دست يافته باشد.رضا براهني دراين مورد مي گويد:
« شخصيتي كه به عنوان فرد انتخاب مي شود، موقع ورود به داستان از خود هويت مشخصي نشان نمي دهد. با پيشرفت داستان، هر فردي در حوادث شركت مي كند و در طول زمان دگرگون مي شود؛ تا بالاخره موفقيت فردي خود را به دست مي آورد.
شخصيت به عنوان فرد، هميشه در حال تغيير است. به همين دليل اعمال و احساس هايش مبهم، ضد و نقيض و در تيرگي فرورفته هستند. فرد با پيشرفت قصه، از دودلي ها، نقيضه بافي ها، رنگ به رنگي ها وابهام و تيرگي نجات مي يابد و به صورت فردي كه هويت خود را به عنوان موجودي بي نظير يافته است و موقعيتش روشن و انتخاب شده است، در مي آيد.»
« نويسنده براي آن كه بتواند شخصيت هاي زنده و قابل قبول عرضه كند، بايد سه عامل مهم را در شخصيت پردازي در نظر داشته باشد:
1- شخصيت ها بايد در رفتار و خلقياتشان ثابت قدم و استوار باشند . آن ها نبايد در موقعيت هاي مختلف، رفتار و اعمال متفاوتي داشته باشند، مگر اين كه براي چنين تغيير رفتاري دليلي وجود داشته باشد.
2- شخصيت ها، براي آن چه انجام مي دهند بايد انگيزه ي معقولي داشته باشند، به خصوص وقتي كه تغييري در رفتار و كردار آن ها پيدا شود، كه ما بايد دليل اين تغيير را بفهميم. امكان دارد كه درآن بخش از داستان دليل تغيير رفتار شخصيت يا شخصيت ها را نفهميم، اما به هرحال وقتي داستان را تمام كرديم بايد دليل چنين تغييري را بدانيم.
3- شخصيت ها بايد پذيرفتني و واقعي جلوه كنند.»
بعضي از صاحب نظران و منتقدان ادبيات داستاني اظهار مي كنند كه شخصيت در داستان بايد تغيير كند.
لئونارد بيشاپ مي گويد:
« شخصيت ها نبايد در اول و آخر داستان يا رمان يك جور باشند. اگر هويت دروني شخصيت تغيير نكند، يا شخصيت ارزشي نداشته كه درباره اش بنويسيم، نويسنده از " حوادث" خط طرح استفاده ي مؤثري نكرده است . بنابراين شخصيت اصلي بايد تغيير كند.»
نمي توان صرفاً به تغيير شخصيت ها اشاره كرد، بلكه بايد آن را اثبات كرد. خوانندگان نيز به اتفاق از نويسنده مي خواهند كه " تغيير شخصيت ها" را نشانشان دهد.
براي اثبات تغيير شخصيت بايد نشان داد كه چگونه زندگي شخصيت تحت تأثير چيزي قرار گرفته است . براي اين كه خواننده " تغيير شخصيت" را باور كند:
1- بايد به شخصيت ضربه اي روحي وارد بيايد و به خطايش پي ببرد.
2- ميل شديدي به تغيير پيدا كند.
3- با كارهايش ثابت كند كه تغيير كرده است.»
آندره ژيد مي گويد:
« شخصيت هايي كه ازاول تا آخر يك رمان يا نمايش نامه درست همان طور رفتار مي كنند كه آدم ازشان انتظار دارد، اين يكدستي آنان سبب مي شود كه آدم متوجه شود شخصيت هاي مذكور را تا چه حد ساختگي و تصنعي پرداخته اند.»
جمال ميرصادقي تغييرات و تحولات شخصيت را داراي سه شرط مي داند:
« 1- تغييرات و تحولات بايد در حد امكانات آن شخصيتي باشد كه اين تغييرات را موجب مي شود.
2- شرايط محيطي كه شخصيت خود را در آن كشف مي كند بايد به حد كافي برانگيزاننده باشد.
3- بايد زمان كافي دراختيار داشته باشد تا آن تغيير به تناسب اهميتش به طور باور كردني اتفاق بيفتد.»
اما از آن جا كه در داستان كوتاه برخلاف رمان و حتي داستان بلند امكان پرداخت شخصيت ها بسيار محدود است، براي خلق اشخاص زنده فرصت كافي مي خواهد و داستان كوتاه معمولاً چنين فرصتي را به نويسنده نمي دهد. از اين رو اغلب در داستان هاي كوتاه يك و يا حداكثر دو شخصيت اصلي حضور دارد؛ در ضمن تغيير شخصيت هم خيلي به ندرت اتفاق مي افتد و اگر هم اتفاق بيفتد، تغييري نامحسوس و ناچيز است كه زمينه ي آن در فرصتي كوتاه فراهم شده است.
به خاطر كوتاهي و محدود شدن داستان كوتاه ايجاد تغيير شخصيت هاي داستاني كاري دشوار است. صاحب نطران و نويسندگان دراين مورد مي گويند:« در داستان كوتاه، شخصيت قبلاً تكوين يافته و قوام گرفته است و پيش چشم خواننده ي منتظر، در گيرودار كاري است كه آن كار محتملاً به اوج و لحظه ي حساس و بحراين خود رسيده يا درجريان كاري است كه قبلاً وقوع يافته اما به نتيجه ي نهايي خود نرسيده است.»
« اما شخصيت اصلي جامع در چارچوب محدوديت هايي فردي- كه در ضمن نمي تواند از آن ها پا فراتر بگذارد- تصوير مي شود. هنگامي كه محدوده يا اندازه ي شخصيت مشخص شد، ديگر بايد ثابت بماند. پيچيده تر كردن شخصيت، او را جذاب تر نمي كند؛ بلكه برعكس، پيچيدگي غيرضروري، حواس خواننده را پرت مي كند. چرا كه نويسنده با اين كار انگيزه هايي گمراه كننده براي شخصيت ارايه مي دهد و خواننده منتظر وضعيت هايي مي شود كه هيچ گاه به وجود نخواهد آمد.
اگر نويسنده بخواهد شخصيت و طرحي پيچيده خلق كند، مي تواند از فن عالي به تأخيرانداختن تغيير شخصيت استفاده كند. بدين معني كه با تشديد فشار وضعيتي بحراني، كاري كند كه شخصيت نكته اي را كه قبلاً درباره ي خودش كشف نكرده، درك كند، و اين افشاي درون باعث تغييري در شخصيت وي شود. اما شايد پي بردن شخصيت به تغيير دروني اش به هنگام بروز وضعيت بحراني، متناسب با خط طرح داستان نباشد چرا كه نويسنده مي خواهد فشار وضعيت بحراني ادامه يابد و شخصيت در صحنه هاي ديگر نيز به ايفاي نقشش بپردازد.»
منبع:
بيشاپ/لئونارد/پيشين/ص231 و 186
آلوت/ميريام/رمان به روايت رمان نويسان/ترجمه محسن سليماني/ص225 و 221