راحله

مي گويد :
-" بنشين ! بيا بشين !"
كلافه شده است از بس دنبال راه رفته و حرف زده . به روي خودم نمي آورم . كاسه بشقاب ها را از روي آب چكان جمع مي كنيم و با سرو صدا توي كمد مي گذاريم . التماس مي كند :
-" راحله ! راحله جانم قبول ؟ "
سرم را تكان مي دهم كه يعني نه ! دوباره دنبالم راه مي افتد .
" ببين راحله من براي خودت مي گم . ديگه نمي شه موند . نمي شه ! به خدا اگه مي شد من از تو راغب تر بودم بموني . ! راحله ؟!"
به روي خودم نمي آورم كه چيزي شنيده ام . شير آب را باز مي كنم و قوري چاي را خالي مي كنم تو ظرفشويي . سلف چاي توي راه آب جمع مي شود و آب ظرف شويي پايين نمي رود . آستينم را بالا مي زنم و دستم را توي آب مي كنم . صبرش تمام شده . دوباره صدايم مي كند . هنوز دستم توي آب دنبال سلف چاي مي گردد . صداي نفس نفس هايش را مي شنوم . تند نفس مي كشد . دستم را مي گيرد و به طرف خودش مي كشد.
-" راحله منو نگاه كن !"
سرم را بالا مي آورم و زل مي زنم توي چشمهايش .
- " تو بايد بري ! اين جا موندن فايده اي نداره . خطرناكه . اونا كه نزديكن رسيدن به شهر . مي فهمي ؟!
رسيدن ! همه رفتن . همين فردا صبح با عمو حيدر و بچه هاش مي ري . "
آب از سر انگشتانم روي زمين مي چكد .
- " خب حرف بزن ديگه ! يه چيزي بگو ."
دهانم را باز مي كنم .
"من هيچ جا نمي رم . اگه قراره بريم با هم مي ريم . من و تو "
*
چشمانم را بسته ام . صداي پايش را مي شنوم كه مي آيد توي اتاق حتي سنگيني نگاهش را هم حس مي كنم كه بالاي سرم ايستاده و زل زده به صورتم . زير لب زمزمه مي كند :
-" راحله بيداري ؟"
چشم هايم را باز مي كنم . لبخند مي زنم و مي نشيند كنارم .
-راحله قبول نرو ولي نمي شه اين جا هم بموني ."
دهانم را باز مي كنم كه بگويم :
-" امير ... !"
حرفم را قطع مي كند .
" من قبول كردم تو بموني ، تو هم بايد قبول كني كه از شهر بري بيرون . خونه خاله رفيده هست . وقتي رفت كليدش رو داد به من . بايد بري اون جا ."
فكر مي كنم كه خانه ي خاله رفيده خيلي هم دور نيست .پياده تا شهر نيم ساعت است . ادامه مي دهد :
-" من هر وقت بشه به ات سر مي زنم . قبول ؟!"
سرم را تكان مي دهم كه يعني قبول .
لباس هايم را ريخته ام توي كيف دستي ام . يك دست لباس بيش تر برنداشته ام . قرار نيست زياد آن جا بمانم . خيلي زود همه چيز تمام مي شود .آن ها مي روند و ما برمي گرديم به شهرمان. صداي در حياط فكرهايم را نيمه كاره مي گذارد . امير است . در خانه را باز مي كند و همان جا جلوي در ، روي زمين ولو مي شود . مي دوم طرفش .
" امير ، امير خوبي ؟ ؟!"
مي نشينم و به كمرش دست مي زنم . بغض كرده ام . خون لباسش خشك شده . محكم تكانش مي دهم .
-" امير !"
چشمانش را باز مي كند .
-" چيزي نيست . خون من نيست . هول نشو !"
بغضم مي تركد . امير بلند مي شود و مي نشيند .
-" چرا گريه مي كني ؟ من كه چيزم نيست ؟"
هنوز هق هق مي كنم .
-" راحله گريه نكن . بايد زودتر بريم . بلند شو . برو وسايلت رو بيار!"
از جايم تكان نمي خورم . مي خواهم حرفي بزنم . نمي گذارد دهانم را باز كنم .
-" با هم قرار گذاشتيم .پس زود باش "
بلند مي شوم و هق هق كنان به سمت اتاق مي روم . كيفم را بر مي دارم و چادرم را روي سرم مي اندازم . امير هنوز همان طور دم در نشسته . مي آيم جلوي در و مي گويم :
-" بريم"
بلند مي شود و زل مي زند به چشمانم.
-" راحله من سعي مي كنم هر روز بيام به ات سر بزنم . اما بايد يه قولي بدي ؟ "
اخم هايم توي هم مي رود . باز هم قول ! كلافه و بي حوصله نگاهش مي كنم .
" اگه دور روز گذشت و من نيومدم بايد بري . هر جور شده بايد خودت رو برسوني اهواز ، پيش پدر و مادرت . حتي اگه شده پياده بري .بايد بري . باشه ؟"
شانه ام را بالا مي اندازم و از در بيرون مي روم . آن سوي شهر دود است كه بالا مي رود ...
*
باد توي چادرم پيچيده . كم مانده كه از روي موتور بيافتم.چادرم را به زحمت جمع مي كنم . سرم را پشت امير مي گذارم و زار مي زنم . به شهر كه حالا خالي شده . به خانه هايي كه ديوارشان خراب شده . به خرمشهري كه ديگر نه خرم است و نه شهر. هنوز هق هق مي كنم . امير خيلي تند مي رود . چفيه اش را پيچيده دور سرش كه باد موهايش را به هم نريزد . بر چفيه اش با باد تكان مي خورد و هر چند لحظه يك بار صورتم را نوازش مي كند . چشمانم را مي بندم و همان طور پشت امير مي خوابم .
*
امير من را مي گذارد خانه خاله رفيده و مي رود . تنها مانده ام . با آن همه نخل و ديوارهاي كاه گلي و گاوها ... در را باز مي كنم . معلوم است كه چند روزي خانه خالي بوده . گاوها آزادند و همين طور مي چرخند . از دور صداي تير مي آيد. با اين كه چند روز است كه توي شهر اين صدا قطع نمي شود . اما صداها اين جا انگار ترسناك تر از هميشه اند . دلم شور مي زند براي امير . اگر مي گذاشت من هم مي ماندم، شايدكاري مي كردم.هم پيشش بودم هم كمكش مي كردم .اصلا توي شهر كه بودم بيشتر آرامش داشتم . حداقل خيالم راحت تر بود . مي دانستم چه خبر است .و تا كجا پيش آمده اند . ولو مي شوم توي اتاق و همان طور فكر مي كنم تا هوا تاريك شود...
*
هوا تاريك است. صدايي از دور مي آيد . حتما صداي موتورامير است . از اتاق بيرون مي دوم . از موتور پياده مي شود و چفيه اش را باز مي كند . از خوش حالي در پوستم نمي گنجم . مي دوم جلو . لباس هايش حسابي خاكي اند . لب هايش ترك خورده و چشم هايش بي حال است . خسته گي از صورتش مي بارد .
-" امير خوبي ؟"
لباس هايش را مي تكانم و مي آورمش توي اتاق.بعد بيرون مي روم و كمي آب مي آوردم . كمي از آب مي خورد . با باقي اش وضو مي گيرد و مي ايستد به نماز . فكر مي كنم كه توي همان يك روز گذشته ، چه قدر خميده شده و پاهايش ... انگار تحمل وزن اش را ندارند . قنوت كه مي گيرد ، مي بينم دست هايش را كه مي لرزند . شانه هايش هم . سجده مي رود و سلام مي دهد . بر مي گردد و با صدايي كه ناي حرف زدن ندارد مي گويد :
-" ببين گذاشتي ما دو ركعت نماز بخونيم . ؟! از بس زل زدي به ما ، خدا گفت برو !"
بعد با چشم هاي بي رمقش چشمكي مي زند و مي خندد . حال شوخي ندارم . من هم با او مي خندم .
*
مي آيد رو به رويم مي نشيند . يك نارنجك ازتوي جيبش در مي آورد و مي گذارد جلويم .
-" راحله !"
به نارنجك نگاه مي كنم . و بعد سرم را بالا مي آورم و خيره مي شوم به لب هايش .
-" ببين اوضاع خيلي خرابه معلوم نيست ، چند روز ديگه دوام بياريم . هيچ كس هم نيومده كمك مون . تنها مونديم . عراقيا رحم ندارن . نه به بچه ها رحم مي كنن . نه به زن ها ! مي ترسم يه وقت بلايي سرت بياد .. "
چشمانم را گرد مي كنم و زل مي زنم به چشم هايش . لبش را گاز مي گيرد و كمي مكث مي كند .
-" اين پيشت باشه ."
نارنجك را با دست هل مي دهد طرفم .
-" اگه يه وقت من نبودم ... "
اشك توي چشمانش جمع مي شود . بغض مي كند .
-" دلم نمي خواد بيافتي دست اون نامردا . باشه راحله قبول !"
نارنجك را بر مي دارم و از اتاق بيرون ميروم تا اشك هايش را نبينم .
*
سه روز است كه امير نيامده . امروز سر و صداها كم تر شده .دل توي دلم نيست . ديگر ماندنم فايده ندارد . بلند مي شوم و كيفم را بر مي دارم . نارنجك را توي كيفم مي گذارم . چادرم را سرم مي كنم . بايد بروم شهر . بايد ببينم چه خبر شده . طاقت ندارم اين جا بمانم . از دراتاق بيرون مي آيم . از دورتر صدايي مي آيد . صداي حرف زدن چند نفر . پشت ديوار مي ايستم و خوب گوش مي كنم . انگار چند نفر به عربي با هم حرف مي زنند . حالا ديگر صداي پاي شان هم مي آيد . نزديك مي شوند و بلند بلند مي خندند . مي دوم توي اتاق و در را قفل مي كنم و گوش ي اتاق مي نيشنم و گوش مي دهم . صداي گاوها بلندتر شده . حالا صداي شان را از نزديك تر مي شنوم . سا يه شان روي پنجره كوچك در افتاده . انگار پشت در اتاق اند . يادم مي آيد كه كفشم بيرون مانده . يكي به در اتاق مي كوبد . صداي داد و فريادشان با صداي لگدهايي كه به در مي زنند قاطي مي شود و توي سرم مي پيچد . حالا فقط به اندازه يك در با آنها فاصله دارم. يعني در ، چه قدر دوام مي آورد؟ بغض كرده ام . زير لب زمزمه مي كنم :
-" امير ! كجايي ؟ "
حالا ديگر چند نفري لگد مي زنند . در با صدا باز مي شود و مي خورد به ديوار . شيشه پنجره هزار تكه مي شود و روي زمين مي ريزد . نور ، چشمانم را مي زند . يكي شان پا توي اتاق مي گذارد . من را كه مي بيند جا مي خورد . از همان گوشه ي اتاق برق چشمانش را مي بينم . بقيه راهم صدا مي كند . جمع مي شوند . حالا مي توانم بهتر صورت هاي شان را ببينم . گر گرفته اند و حسابي قرمز شده اند . همان كه اول آمده بود تو نزديك تر مي آيد . بغضم را فرو مي دهم .نبايد فكر كنند ترسيد ام . دستم را توي كيفم مي كنم و انگشتانم را دور نارنجك حلقه مي كنم . دستش را جلو مي آورد . خودم را بيش تر جمع مي كنم . برمي گردد و به عربي چيزي به بقيه كه دم در ايستاده اند مي گويد . همه با هم قه قه مي زنند . قلبم تند تند مي زند . بقيه هم مي آيند داخل اتاق . از بوي گند عرق شان سرم گيج مي رود . همان اولي دستش را دراز مي كند و چادرم را مي گيرد . انگشتم را توي حلقه ي ضامن نارنجك مي كنم و حلقه را آرامي بيرون مي كشم . همان اولي كه گر گرفته و خيس عرق شده . چادرم را كه توي دستش است محكم مي كشد . چادر از سرم مي افتد . يكي شان چيزي مي گويد و بقيه دوباره مي خندند . نزديك تر مي شوند . يكي شان دست دراز مي كند و شانه ام را مي گيرد . جيغ مي زنم و دستم را از روي دسته ي ضامن بر مي دارم و آرام مي شمارم .
-" هزار و يك ."
تكانم مي دهد و مثل پركاه از زمين بلندم مي كند .
-" هزار و سه "
-چشمان شان صدا را دنبال مي كند و دسته ي ضامن نارنجك را مي بينند .
-" هزار و چهار "
يك لحظه همه ي شان ساكت مي شوند .
-" هزار و پنج "
مي توانم ترس را در چشمانشان ببينم .
-" هزار و شش "
همان كه توي هوا نگهم داشته ، ولم مي كند روي زمين و همه مي دوند به سمت در .
-" هزار و هفت .."
گرم مي شوم . داغ مي شوم . ديگرنه آن ها را مي بينم . نه صدايي مي شنوم .
درباره نويسنده:فارغ التحصيل مهندسي مواد از دانشگاه صنعتي شريف
منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)