آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۳۵۱۹
۰۹:۲۰

۱۳۸۸/۱۲/۰۶

بازي

نویسنده :
آتي جان افشان



سكوت اتاق شكست .صداي كش دار آژير قرمز توي برخورد با ديوارها هزار بار به سمت زن برگشت . چشم هايش را باز كرد. آرام به سمت بچه ها رغلتيذ .دستش را روي سينه ي علي گذاشتو تكانش داد:
-"پاشو مامان! زود باش .. بدو... "
پسرك غلتي زد . دستش را روي موهاي نم دار پيشاني اش كشيد :
-" تشنمه "
زن دو دستش را روي زمين ستون رد .بلند شد . دست كوچك علي را گرفت و كشيد :
-" امروز نوبت توئه كه شعر بخوني ها ! .... پاشوو به ات آب بدم ، بدو مامان ... "
علي چشمانش را با دست كوچكش ماليد و به نور خورشيدي كه از پنجره وسط اتاق آمده بود ، نگاه كرد . مادر دخترك را كه روسري توري پولك دارش را دور عروسك مي پيچيد ، بغل كرد . نفس هايش عميق و صدا دار شدند . دست علي را كشيد و با قدم هاي كوتاه و لرزان به سمت حياط دويدند .
-" مامان بازم بازيه ؟... آخ جون "
دخترك سرش را روي شانه هاي مادر گذاشت . موهاي بلندش آويزان شد .
- اين دفعه انارُ بخونيم ... "
و با دست صورت مادر را ناز كرد . مادر در حالي كه مچ علي را مي كشيد ، سرش را به بالا تكان داد .پسر با چشم هاي نيمه بازش به مادر نگاه كرد . لب هايش آويزان شد :
" انار كه آسونه ! اون شعري مه ائت دفعه تو كلاس با بچه هات خوندي .. كتاب ُ بخونيم .. "
و دستش را چند بار كشيد تا از دست مادر در آمد . مادر جلوي در ايستاد :
-" باشه مامان اول بدو ... بعد شعر مي خونيم ... "
علي به ابروهايش چيني انداخت و پيراهن بلند و گشاد مادر را گرفت و چند بار كشيد . پولك هاي لباس روي زمين افتادند .مادر پا به پا شد صداي غرش توي آسمان پيچيد .علي را بغل كرد و به سمت در دويد . بازويش به لبه ي آهني در خورد . قرمز شد . نفس صدا داري كشيد . توي حياط بچه ها به آسمان نگاه كردند .
-" مامان ..... ببين باز از اون پرنده بزرگا!"

مادر كه صداي هن و هنش توي حياط پيچيده بود ، پسر را زمين گذاشت . علي به آسمان خيره ماند . در دست شويي كنار حياط را باز كرد وداد زد :
-" علي بيا تو .... بدو ديگه ... درم ببند "
و مريم را كه از صداي فريادش بغض كرده بود توي بغلش فشار داد . مريم به مادر نگاه كرد و با چشم هاي گشاد شده پرسيد :
" مامان .... داري يواشكي شعر مي خوني... نوبت تو نيست كه ... "
و با اخم گفت :
-" تبلق نكن "
مادر خنديد و آرام گفت :
" تَ قَ لُ ب ... "
علي كنار مادر ايستاد و توي گوش مريم زمزمه كرد :
" بي سواد ! تازه اونم پرنده نبود كه ، هواپيما بود.... "
مريم با تعجب پرسيد:
-" مامان علي راست مي گه ؟"
علي چشم غره اي به او رفت . مادر نگاهي به بچه ها انداخت و پرسيد :
-" چي مي گه ؟ ... چي مي گي علي ؟"
-" هيچي.... مي گم .... "
و به موازييك هاي كف دستشويي نگاه كرد :
- " واي مامان بازم بدون دمپايي اومديم اينجا ، حالا پامون كثيف مي شه و خونه زندگي يو كثيف مي كنيم "
صداي خنده ي مادر بچه ها را به خنده انداخت . مادر بچه ها را به سمت خود كشيد و كف پاهاي كوچك شان را روي پاهاي برهنه ي خودش گذاشت :
-" حالا ديگه خيلي كثيف نمي شه ... بيا تا بريم تو حياط بشورم شون ... "
بچه ها روي پاهاي مادر كمي جا به جا شدند و با دست كمرش را گرفتند .
" خيلي خب حالا بازي ... برنده چرخ و فلك سوار مي شه ... ! حواس ها جمع باشه .. شعركه حفظ ايد ... هر كي اشتباه بخونه باخته ! حالا چه كار كنيم ؟ ... "
مريم صدايش را نازك كرد.
- چشمامونو ببنديم و بلند بخونيم ... تا ني ني گوش بده"
علي و مادر ريز خنديدند . علي گفت :
-" امروز حسابي بلند مي خونيم تا دادشي نترسه !"
-" دادشي نيس كه .. خواهره ... مامان ، مي ترسه ؟..."
صداي جر و بحث بچه ها بالا رفت . مادر گوش بچه ها را به شكمش چسباند و با دست روي گوش ديگرشان را گرفت .
" حالا اول انار با صداي بلند بخونيم "
و شروع كرد :
-" صد دانه ياقوت ...دسته يه دسته ..."
بچه ها با مادر هم صدا شدند . مريم سرش را از تن مادر جدا كرد :
-" ني ني تكون مي خوره ، ... داره ني ناي مي كنه يا مي خونه ؟"
- " خوش حاله ، هم مي رقصه هم مي خونه "
صدايي توي آواز بچه ها گم شد . بدن مادر به تندي تكان خورد . پسر پرسيد :
-" صداي چي بود؟"
به مادر نگاه كرد :
-" مامان تو تكون خوردي ؟ يا اون لگد زد ... "
و به شكم مادر اشاره كرد :
- " اگه دردت گرفته بگو يكي بكوبم .. "
و دستش را مشت كرد و نزديك صورتش برد . مادر دوباره گوش بچه ها را به شكم اش چسباند و صداي بلند تر خواند :
- " حالا كتاب ، من يار مهربانم ... دانا و خوش بيانم ... "
و بچه ها دوباره دم گرفتند . صداي موج دار آژير سفيد بلند شد . مادر بازدمش را با صدا بيرون داد و عرق پيشاني اش را پاك كرد :
- " خدا رو شكر .. "
- " حالا بريم بيرون ؟ برم تو كوچه با مينا بازي ؟"
- " تو كوچه نه . يا برو تو حياط اونا ،يا اون بياد تو حياط ما ... سر ديوار هم اگه صدات زدم ، زود بياي ها ! نشه مثل دفعه پيش !"
صداي دختر دور شد :
-" خب . خب . مرسي مامان خوبم . .. دوباره تو دست شويي انار مي خونيم ؟"
و منتظر جواب سئوالش نماند .
پسر با مادر وارد خانه شد . جلوي دفتر و كتابش روي زمين دراز كشيد . مداد را برداشت و ته جويده شده اش را توي دهان چرخاند :
-" مامان از اينها بايد بترسيم ؟ تو كلاس اول هم هر وقت مي آن با بچه ها مي ريم زير زمين تو حياط .... تو هم شاگردات مي بري زير زمين ؟ اون جا با اون ها هم شعر مي خوني ؟.... ما شعر نمي خونيم !.... "
مادر كنار علي نشست . دستش را روي موهاي قهوه اي اش كشيد :
-" وقتي اينا مي آن ، تو بايد هم موظب خودت باشي ، هم خواهرت ، هم من ! به خصوص وقتي بابا سركاره !"
علي مداد را از توي دهانش در آورد .

***
شب ، مريم عروسك به بغل ، با علي و بابا روي پشت بام شعله هاي آتشي كه از تانكر بزرگ شركت نفت زبانه مي كشيد را ، با دوربين شكاري نگاه مي كردند .
-" ببين اين آتيش ِ ... باهاش غذا درست مي كنند ، ولي تو نبايد دست به كبريت بزني ، بعد مي سوزي و همش گريه مي كني و سرم درد مي گيره ، فهميدي ؟"
و انگشت اشاره اش را توي هوا تكان داد .
با عروسكش براي آتش دست زدند و شعر خواندند .


درباره نويسنده:متولد 1358، كرمانشاه
فارغ التحصيل كارشناسي زبان و ادبيات انكليسي از دانشگاه آزاد اسلامي
-چاپ داستان كوتاه "سفر" و "صندلي خالي " در كتاب " شايد دستمان به ماه برسد"انتشارات سوره مهر


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه