كسي صداي ما را نمي شنود

مرضيه چهار بشقاب رو ميز مي گذارد، مي گويد:
-" اشتباه كرديم ، جاي باباتون اون جا نبود ."
وحيد برشي از كوكو را تو بشقابش مي گذارد:
-" اون جا براش بهتره . مامان مثل اين كه خودتم از دردسر بدت نمي ياد ؟"
مريم سس را روي سالا مي ريزد :
-" وقتي هم كه نيست انگار نمي تونيم مثل آدم زندگي كنيم ، صداي داد و فريادهاش ، همش تو گوشمه . نصفه شب از خواب پريدم فكر كردم از زور سياه سرفه داره حفه مي شه . "
مرضيه پارچ آب را مي كوبد رو ميز ، مي نيشند رو صتدلي ، مي گويد:
-" يه كم ديگه نمي توني دندون رو جيگر بذاري ؟ بابا به چه زبوني بگم عادت مي كني ، اونم عادت مي كنه ، دلت برا چي تنگ شده ؟ شب بيداري هاش يا دردسراش ؟ گفته باشم ، من يكي كه حوصله ش رو ندارم از اين دربياريش و ، از اون در رفتم !"
مرضيه از جا بلند مي شود مي رود طرف اتاق يوسف ، داد مي زند :
-" خدا عاقبت به خيرتون كنه !"
در اتاق را مي بندد ، كز مي كند گوشه اتاق و زل مي زند به جاي خالي يوسف .
تختش خالي و مرتب مانده ، انگار هيچ وقت كسي روي آن نخوابيده است .
نور مهتاب از تار و پود پرده مي گذرد و نوري لاجوردي را به اتاق مي ريزد . به كپسول بزرگ اكسيژن نگاه مي كند كه مثل سربازري آماده به خدمت كنار تخت ايستاده است . از جا بلند مي شود ، كنار تخت مي رود و رو تختي را تا مرتب مي كند ، پر از چين و چروك ؛مثل وقت هايي كه يوسف روي تخت غلت مي زد. رو تختي جمع مي شود . ماسك را از روي بالش برمي دارد ، به صورتش نزديك مي كند ، مي گذارد رو دهان و بيني اش . رو تخت دراز مي كشد و مثل يوسف از عمق وجود و سخت نفس مي كشد . هق هق گريه اش زير ماسك خفه مي شود . نرضيه چراغ اتاق را خاموش كرد. تو تاريكي نشست كنار يو سف . ماه انگار پشت ابرها گم شده بود. اتاق تاريك تاريك بود . صداي خس خس سينه ي يوسف با هق هق مرضيه آميخته بود .
لب هاي يوسف آرام جنبيد :
-" برو بخواب ، باز بيدارت كردم ؟"
- داد كشيدي يوسف ؟باز خواب ديدي ؟ اين خيالات و اوهام كي تموم مي شن ؟ "
-" نه ، خواب نبود، خودش بود ، رضا مشفقي ! از پشت شيشه ي اتاق داشت نگاهم مي كرد... "
سرفه هاي يوسف كه شروع شد ، مرضيه تو خودش مچاله شد . فكر كرد تا كدام شب همه چبز تكرار مي شود ؟ ماسك را روي دهان يوسف گذاشت :
-" باز خواب ديدي ؟ رضا نيست ، رفته ، اينو بفهم !"
يوسف ماسك را از روي دهانش كنار زد ، از ميان سرفه هايش چند كلمه بيرون پريد :
-" خودش بود ... نشون به اون نشون كه ..."
مرضيه صدايش را بلند كرد :
" نشون به اون نشون كه چفيه داشت ، تفنگ رو كولش بود ، با تو قرار گذاشت ، گفت شلمچه ، گفت حقوق بشر ، گفت اعتراض ، گفت سازمان ملل ، گفت .. "
صداي سرفه ي يوسف اتاق را پر كرده بود . مرضيه مي دانست كه حالا بايد صورت يوسف كبود شده باشد.
-" مي بيني؟ حفظ شده ام "
به يوسف نگاه كرد . توي ناريكي سايه ي باريكي از او روي تخت افتاده بود . دلش آشوب شده بود نمي دانست چه طور به يوسف بگويد . هر كلمه اي كه پيدا مي كرد ، برايش بي معني مي شد . دست يوسف را توي دستش گرفت . تازه آن وقت بود كه فهميد چه سرمايي به جانش افتاده است . يوسف گفت :
-" سردته ؟"
مرضيه دست يوسف را فشار داد :
-" آره بايد يه دفعه سردم شد. "
دقايقي فقط سكوت بين شان بود و تنفس خش دار و نامرتب يوسف . مرضيه دست يوسف را رها كرد :
-" اين چه كابوسيه كه هر شب مي بيني ؟ چرا باور نمي كني ، مشفقي شهيد شده ؟"
يوسف با كلماتي بريده گفت :
-" كابوس نيست ؛ هر شب مياد اين جا ، پشت همين پنجره . امشبم اومده بود . وقتي بيدار بودم . بيدار بيدار .... "
-" خواب بودي !"
-" نه قبلش "
-" ببين اين بيداريه ، اين سرفه ها ، اين تاولاي روي تنت . اصلا اين بار كه اومدم صدام كن . مي خوام ببينمش . مي خوام سرش داد بزنم ، بگم چرا دست از سرت بر نمي داره ، فرمانده ات بوده كه بوده . بگو خودش به من نشون بده . بگو بياد با من حرف بزنه ."
يوسف دوباره عميق نفس كشيد .
-" قبلش خواب بودم ، خواب ديدم تو شلمچه ام ، باد مي اومد ، زمين گله به گله باد كرده بود ... انگار قرار بود قارچ بيرون بزنه . "
مرضيه به يوسف نگاه كرد كه تو تاريكي به هر سرفه همه ي تنش بالا و پايين مي رفت . صداي در يخچال از تو آشپزخانه بلند شد. صداي ريختن آب تو ليوان آمد . بعد در يخچال محكم به هم كوبيده سد . مرضيه گفا :
-" آروم باش ! دوباره بيدارشدن . مي گن آرامش ندارن . به دل نگيري يوسف ، مي گن از اين وضع خسته شدن "
يوسف سعي كرد حرف بزند :
-" زمين تاول زده بود ... داد مي زدم ، مي گفتم بچه ها ... كجاييد ؟ توي بيابون صداي ... صداي سرفه مي اومد . انگار يه گردان آدم سرفه .... سرفه ... مي كردن . بعدش بيدار شدم ، شنيدي ... مرضيه بيدار شدم .... . رضا پشت پنجره بود . بچه هاي گردان هم پشت سرش . گفتم : بلند حرف بزن ،بذار همه بفهمن كه من ... كه من ... خواب نمي بينم ... گفت گفت .. بي فايده اس .... كسي ... صداي مارو .... نمي شنوه !
-" آروم باش ، نفست بند اومد ، خيلي حرف زدي ، داري خفه مي شي ، هيس
-1 ديگه حرف نزن ."
وحيد تو هال داد زده بود :
-" نصف شبه . خبر مرگمون صبح كلاس داريم . "
مرضيه انگاشتانش را تو هم قلاب كرد . صدايش را پايين تر آورد :
-" مي خوام باهات حرف بزنم ."
صبر كرد تا نفس يوسف كمي آرام بگيرد . ماسك راروي دهانش گذاشت :
-" ديروز رفته بودم آسايش گاه ، به ات كه گفتم ، تا خيالم راحت نشه نمي برمت . خيلي تحقيق كردم ، مي گن جاي بدي نيست ، خيلي ها مثل تو اونجا هستن يوسف ."
مرضيه تو تاريكي به بح يوسف نگاه كرد . انگار داشت خودش را مچاله مي كرد .
" برا يه مدت كوتاه ، شايد تا بعد از كنكور وحيد . چيه ، سردته ؟ "
پتو را كشيد روي بدن يوسف . يوس فماسك را از روي دهانش برداشت :
-" رضا پشت همين ... پشت همين .. پنجره بد ، گفت ، گفت .... حالت خوب مي شه . خوب مي شه ، گفت ديگه داد نمي كشي ، .. نمي كي ... گت ... حالم خوب مي شه ... خوب مي شه ... مرضيه ! "
يوسف نفس كم آورده بود . همه ي وجودش را ريه كرد و با همه ي تنش ذرات گريزان اكسيژن را به سختي فرو كشيد . مرضيه ماسك را تا نزديك دهان يوسف اورد. يوسف ماسك راپس زد ، با اخرين تن صدايش كه مرضيه به سختي مي شنيد گفت :
-" خوب ... ببريدم ... ببريدم ... همون جا . "
مرضيه دست ضعيف يوسف را كنار زد . ماسك راروي دهانش گذاشت .
-" اگه تو راضي باشي .. قول مي دم مرتب پيشت بيام . "
يوسف پشت سر هم سرفه كرد ...
مرضيه خودش را روي تخت جمع مي كند ، مچاله مي كند . سينه اش را تحريك مي كند . صداي سرفه اش سكوت خانه را درهم مي شكند . فكر مي كند كي صبح خواهد شد . باد پرده ي آبي رنگ را به بازي گرفته است . نور لاجوردي تو اتاق موج مي زند . مرضيه به پنجره نگاه مي كند .
باز هم سرفه مي كند . باد پرده را بالا مي برد . مرضيه بيش تر نگاه مي كند . فكر مي كند مردي پشت شيشه ايستاده و توي اتاق را نگاه مي كند . مرد را مي شناسد. توي آلبوم يوسف . توي بيش تر عكس ها با يوسف است . مرضيه به سختي نفس مي كشد .
انگار يوسف را هم مي بيند كه كنار مرد ايستاده ، مثل عكس هاي توي آلبوم . هر دو تفنگ روي كول شان است ، هر دو چفيه دارند . مرضيه داد مي زند . گريه مي كند .
صداي در يخچال مي آيد كه محكم به هم كوبيده مي شد . بعد صداي وحيد بلند مي شود :
" لعنت به اين خونه لعنتي ،لعنت به اين زندگي !"
مريم دراتاق را باز مي كند . مي نشيند بالا ي سر مرضيه . دست مي كشد روي پيشانيش . مي گويد:
-" باز خواب ديدي مامان ؟ "
مرضيه دست هاي مريم را مي گيرد . مي گويد :
" به خدا خواب نبود ، رضا مشفقي بود، يوسف هم كنارش بود ... نشون به اون نشون كه ... "
درباره نويسنده: متولد 1329 ، تهران
ديپلم انساني
-برگزيده جايزه ادبي اصفهان به خاطر داستان " ياس سه " 1384
-برگزيده جشنواره نيمروز زاهدان به خاطر داستان "قرعه " 1385
-برگزيده دومين جايزه ادبي يوسف به خاطر داستان " زير پلك هايش " 1386
-برگزيده جشنواره داستان هاي ايراني به خاطر داستان " چوله غزك " 1387 مشهد مقدس
منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)