دعوت

دختر چادرش را روي سر مرتب كرد و خيرع شد به چهره ي پسر جواني كه رو به رويش مي خنديد.
-" سلام بابايي !خوبي ؟ منم خوبم ، خوب خوب .. راستي !طه سلام رسوند. خيلي دلش مي خواست با من بياد تا با هم دعوتت كنيم ،اما خودت كه مي دوني اين روزها حسابي سرم شلوغه ..."
پيرمردي عصا زنان ، با قرآن و صندلي تاشو زير بغل شمره گام بر مي داشت ، نزديك دختر شد و ايستاد .
-" الا ه رحمت السين "
دختر نگاهي به او كرد و چيزي نگفت . پيرمرد قرآن را از زي بغل به دست گرفت .
-" باجي!براش قرآن بخونم ؟"
- " ممنون حاج آقا خودم قرآن دارم ."
پيرمرد چند قدم جلوتر آمد .
- " خب چه اشكالي داره ،منم بخونم ،ثوابش بيش تره ،مخصوصا امروز كه جمعه اس "
دختر سر تكان داد .
-" نه ممنون "
پيرمرد قرآن را زير بغل گرفت و از صف مزارها رد شد . رسيد كنار جواني كه چمژند رديف جلوتر روبه روي مزار چمباتمه زده بود . جوان باديدن پيرمرد بلند شد و رفت . دختر كه هنوز نگاهش روي حركات پيرمرد بود ، صدايش زد. نزديك تر رفت و دويست توماني را گرفت طرفش .
-" بفرما حاجي ! ياسين بخونيد ... "
پيرمد پول را گرفت .
-" الا بركت ورسين "
خنده اي كرد و ادامه داد :
-" ولي باجي ! اين خيلي كمه ، الان به اين پفك نمكي هم نمي دن . "
- " مشكلي نيست ، به قاعده ي همين پول هر سوره اي مي تونيد بخونيد . "
پيرمد همان جا در رديف سي و هفتم نشست و شروع كرد به خواندن آيه الكرسي ! دختر برگشت كنار بابايي . نگاه به آينه ي كوچك دخل اتاقك كرد كه كنارش قرآن و شمعداني چيده شده بود :
-" حتما مي دوني كه امروز براي چي اين جا ام ! مطمئنم كه ديروز مامان همه چي رو به ات گفت .... راستش اين روزا بيش تر از هميشهجاي خالي تو نو حس مي كنم ، مخصوصا ديشب وقتي ديدم مامان دور از چشم من با عكس تون حرف مي زنه و گريه مي كنه دلم شكست . مي دونم با رفتن من تنها تر مي شه . خيلي به محسن سپردم كه هواشو داشته باشه .. ولي راستش يكي هم بايد هواي محسن رو داشته باشه . از وقتي رفته دانشگاه سر به هواتر شده ، شبا دير مياد ، سر هر چي بهانه مي گيره .. "
صداي پسر بچه ها را شنيد كه داد مي دزدند :
- " سو ... سو "
مليدي از جيبش بيرون آوردو در قاب فلزي را باز كرد . قرآن جيبي را از طاقچه ي كوچك بالاي آينه برداشت و در را بست . نشست كنار مزار .
چشمانش را بست . دست كشيد به لبه ي صفحات قرآن و صفحه اي را باز كرد . لبخند پخش شد توي صورتش . زمزه كرد :
-" سوره ي طه "
نگاه به قاب فلزيكرد و دوباره لبخند زد. شرو كرد به خواندن سوره ي طه . صداي پچ پچي شنيد و سرش را بند كرد . دختر و پسر جواني ايستاده بودند كنار مزار همسايه و فاتحه مي خواندند.
-" برا ما هم دعا كنيد ."
نرگس نگاه شان كرد و لبخند زد . جوان ها دست هم را گرفتند و لاي مزارها گم شدند . در نقطه اي دورتر صداي لا اله الا الله به گوش مي رسيد . نرگس خم شد و از گوشه ي مزار نگاه كرد . نتوانست ببيند . بلند شد . جمعيتي سياه پوش كنار سرد خان براي صف نماز آماده مي شدند . آهي كشيد وقرآن را بست . باد ملايمي پيچيد لاي مزارها و گرد و خاك را به هوا بلند كرد . بوي ياس در فضا پخش شد. بو كشيد و سرش را به طرف ديوار بغلي چرخاند. قطعه ي فلزي لاي پيچك و ياسي كه از خانه بغلي به روي ديوار مزار سرازير مي شد ، گم شده بود . با صداي قيژ موتوري نگاه دختر چرخيد سمت پياده رو. پشت سرش صداي پسر بچه ها را شنيد .
-" تو امروز چه قدر كاسب شدي ؟ "
به پشت برگشت ، دبه هاي آب توي دست شان لب پر مي زد . پسز مو فرفري دبه ها را زمين گذاشت . دست توي جيبش برد و مشتي اسكناس بيرون آورد.
-" به نظرم هزار تومن نشد ."
پسري كه قد بلند تر بود ، دبه ها را توي دستش جا به جا كرد و گفت :
-" به ات گفتم اين كار نيستي ... نه التماس مي كني ، نه داد مي زني ، نه هم بلدي مثل من جارتايي بداري ."
اين را گفت و راه افتاد طرف دختر . مو فرفري هم پشت سرش . پسر قد بلند برگشت و سر او داد زد :
-" گفتم كه دنبال من نيا ، برو دنبال يه مشتري ديگه ."
نرگس برگشت سمت بابايي . قرآ ن را بوسيد و كنار آينه گذاشت. دستش خورد به پلاكي كه از سقف فلزي آويزان بود . پلاك توي هوا تاب خورد.
-" سلام خانم بشورم ؟ "
خانم به طرف صدا برگشت و پسر قد بلند روبه رويش ايستاده بود . خانم نگاهي به پسر موفرفري انداخت كه دورتر از آن ها كنار جدول ايستاده بود . صدا زد :
-" اهاي پسر !"
مو فرفري با شنيدين صدا چشمانش تيز شد و قدم هايش را تند برداشت.
-" بله خانم ، با من بوديد ؟"
- " چنده ؟"
- " 250 تومن خانم ."
پسر قد بلند دبه ي كوچك تر را نشان داد و گفت :
-" خانم اين 200 تومنه ، بشورم ؟ "
دختر سرش را به علامت منفي تكان داد :
-" نچ "
مو فرفري نگاهي به دوستش انداخت و گفت :
-" خانم بشورم ؟"
-" آره "
پسر قد بلند زير لب غريد و دبه ها را روي دو سر چوب ميزان كرد . دختر كيف پولش را توي دست گرفت و گفت :
-" خيلي خوب ، مال تو رو هم مي خرم "
پسر لبخند زد . نرگس 200 تومان از كيفش برداشت و گرفت سمت او.
-" منهتا بپر بريز پاي اون درختجه ."
با دست درختچه ي گردو را نشان داد كه چند رديف پايين تر روي مزاري سايه انداخته بود. پسر تشكر كرد. پول را به دهنش گرفت و راه افتاد سمت درختچه . مو فرفري آخرين جرعه ي آب را پاشيدو بلند شد . دختر پانصد تومان راگذاشت كف دست او . گفت :
-" همسايه بغلي رو هم بشور."
پسر چشمي گفت و آب پاشيد روي همسايه . دختر نگاه به اتاقك فلزي همسايه كرد . موفرفري با ناخن فضله هاي گنجك رااز روي سنگ خراشيد و آب پاشيد . دختر سرش را به طرف سقف شيرواني مزار چرخاند . گنجشكي بالاي سر همسايه ، لاي قطعه ي آلومينيومي تكان مي خورد.
پسر تشكر كرد و رفت . به پياده رو كه رسيد ، دبه هاي خالي را به هم مي زد و طرف شير آب مي دويد . پسر قد بلند در رديف مزارها مي پيچيد و داد مي زد :
-" سو ... سو"
نرگش چشمش را از آن ها گرفت و برگشت سمت بابايي . نشست . كيفش را از دوشش برداشت و كناري گذاشت . جلوتر خم شد. دست كشيد روي سنگ مزار و آبي را كه در شيار نوشته ها جمع شده بود كنار زد . لحظه اي مكث كرد و چشمانش را بست . دستش روي كلمه اي ثابت ماند .خيسي دستش را آرام روي صورتش كشيد .
شهيد گمنام به رنگ سرخ نوته شده بود. لخظه اي به همان حالت ايستاد . كيف را برداشت و بلند شد . پاكت و شاخه ي گلي از كيفش بيرون آورد . سرش را برگرداند و اطراف را پاييد . پيرمرد رفته بود . تك و توكي بين مزارها مي چرخيدند . كسي آن طرف نبود . كارت را از داخل پاكت بيرون كشيد و گرفت سمت قاب فلزي :
-" بفرما بابايي ! اينو براي تو آوردم ."
حاشيه ي كارت نرگسي هاي ريز نقش رنگي بود و به خط نستعليق ساده تر نوشته بود ، نرگش مولوي – طه موسوي ... ي مولوي و ي موسوي تاب خورده و در انتهاي كارت گلبرگي باز شده بود . نرگس كارت را داخل پاكت گذاشت ، روي پاكت نوشته شده بود :
براي بابا مهدي و دوستانش .
پاكت را گذاشت جوي آينه و شاخ گل نرگش را رويش . زانوهايش راخم كرد و روسري سفيد ش را توي آينه ي داخل قاب فلي مرتب كرد. در را بست و آن را قفل كرد.
-" منتظرت هستم بابايي ، يادت نره با دوستات "
-لبخندي زد و رفت كنار همسايه . فاتحه اي خواند و رد شد . صداي نوحه از نقطه اي دورتر ، از كنار سرد خانه به گوش مي رسيد .
درباره نويسنده: متولد 1356، زنجان
دانشجوي كارشناسي رشته حسابداري دانشگاه آزاد اسلامي زنجان
مشاركت در تدوين و انتشار كتاب "صرف خون " ،موسسه فرهنگي دريا دلان،1386
منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)