طواف

عادت ندارم بنشينم روي صندلي و زل بزنم به تلويزيون؛ بنشينم و اصلاً نفهمم اين تلويزيون سعودي كجا را نشان مي دهد. بنشينم و زير چشمي حواسم به زهره باشد تا بلكه خوابش ببرد. اما مي نشينم. زهره، همۀ دعاهايش را مي خواند. مسواكش را مي زند و دراز مي كشد. اما حواسش به من است.
« پاشو دو – سه ساعت بخواب! بايد بريم برا نماز شب.»
صداي نفسش كه آرام مي شود؛ از جا بلند مي شوم. رو به روي آينه مي نشينم. گيرۀ پشت موهام را باز مي كنم. گوشواره ها و گردبند را بيرون مي آورم. يك آن نگاهم روي خط گردنم مي ماند. وضو
مي گيرم و عكس را به گردن مي اندازم، كه صداي زهره بلند مي شود:
« خير باشه... كجا؟»
جواب نمي دهم. چشم هاش را باز مي كند:
« تو مثلاً اومدي حج؟ برگرد ببينم!»
حالا شده است همان خواهر بزرگ هميشگي كه خيال مي كند من آن قدر كوچكم كه فقط او خير و صلاحم را مي داند.
« بس كن ديگه بعد از بيست سال!»
عكس را زير مقنعه ام قايم مي كنم.
« يعني نَرَم كعبه؟»
« خوب مي فهمي چي مي گم. اين كه با يه عكس راه نيفتي تو خيابون!»
« لباس احراحم را كه دوختم، عكس فرهاد را با طلق و روبان سفيد، گردن بند كردم. اسمم را كه مي نوشتم، به كسي نگفتم. مي خواستم اين سفر را كه قرار بود با فرهاد بيايم، تنها باشم. زهره كه فهميد، ولم نكرد و فوري فيش خريد گفت با هم برويم!»
آسانسور خالي بود. عكس را از زير مقنعه ام بيرون آوردم. حالا فرهاد وسط جناق سينه ام بود. دلم مي خواست دراين سفر همراهم باشد. تا آسانسور بايستد، حرف زهره مخم را مي خورد. در را كه به هم زده بودم، بازگفته بود: « ول كن اين كارو، يه فاتحه بخون و بخواب!»
بلند هم گفته بود. يعني سرم داد زده بود؛ مثل هميشه كه خواهر بزرگتري مي كرد. ديگر نگران هيچ چيز نبودم. بايد به جاي فرهاد طواف مي كردم. جبهه بوديم كه فرهاد گفت:
« جنگ تموم شد اول مي ريم حج.»
« اصلاً اهل اين شيخوول بازي ها نيستم، هيچي نداريم مي ريم حج؟»
« مي ريم؛ با هم مي ريم!»
آن همه سال توي سينۀ من جا خوش كرده بود كه حالا توي اين خيابان سراشيب عربستان، با ديدن هرچيز بيفتم. چند زن مالزيايي از روبه رو مي آيند. چه قدر اين مقنعه هاي تور دوزي شده و لب هاي سرخشان را دوست دارم! با لبخند مي گذرند. برايشان سر تكان مي دهم. زهره اگر بود مي گفت: « آن قدر بدم مياد با اين نو كاي سرخ راه مي افتن دنبال هم خونۀ خدا... به كمرتون بزنه!»
تابلوي عطر شانل را كه مي بينم، راهم را به طرف خيابان كج مي كنم. آن دقر اين چند روز به اين جا كه رسيده ام از بوي تند مشك عطسه كرده ام، كه حواسم جمع باشد و نگذرام اين بار فرهاد به گيجي ام بخندد... گوشي را كه روي سينۀ اولين سرباز مجروح گذاشتم، هيچ صدايي نشنيدم. ماندم؛ يعني فرهاد كنار گوشم گفت:
« خانم دكتر، سرگوشي رو بچرخون!»
ازخجالت داشتم آب مي شدم. فرهاد از اتاق رفت بيرون. مي دانستم تا مدت ها سوژه اش مي شوم. اگر آن جا بود، مي توانست هزار سوژه پيدا كند براي خنديدن؛ ازاين پسر بنگلادشي كه هرجا مي روي صداي پنج كند تا پنج ريالش بلند است، تا مغازه دارهايي كه تا ما را مي بينند مي گويند: « حاجي ايراني بفرما... علي دايي، بفرما!»
پـل را كه رد مي كنم، مي روم توي پياده رو. قدم تند مي كنم. مي خواهم قبل از نيمه شب برسم واين شب را براي فرهاد طواف كنم. با اذان نماز شب، سر وكلۀ زهره پيدا مي شود و هرجا كه باشم پيدايم مي كند. از زيرپل، صداي « حاجي طعام» بچه ها شروع مي شود. مثل هر روز، مات موهاي بافته شان مي شوم؛ و اين راه هايي كه روي پوست سرشان باز شده. معلوم نيست هركدام چه قدر گريه كرده اند تا اين راه ها كشيده شده. بايد خيلي درد داشته باشد. زيپ كيفم را باز مي كنم.
ميوه ها و نوشابه ها را يكي يكي بيرون مي آورم وهمان طور كه راه مي روم، بين بچه ها تقسيم
مي كنم. فرهاد مي گويد: « سهم من و تو از زندگي درحال حاضر، يه بيمار رو به دي سي يه (DC) كه بايد به دادش برسيم. هرگونه گريه كردن و ضعف اكيداً ممنوع!» خنده ام مي گيرد. هنوز حال مرا در اولين تشريح به يادم مي آورد.
خيابان دارد خلوت مي شود. خيلي تند آمده ام با اين نفسي كه زود مي گيرد ومي اندازدم به سرفه. كنار دستگاه نوشابۀ سكه اي مي ايستم. رو به روم پسركي كنار ديوار ايستاده و دستش را كاسه كرده. چراغ زرد و قرمز بالاي دستگاه، روي صورتش تابيده. دشداشه اش چرك مرده است. اما صورتش به تيرگي بچه هاي مو بافته نيست. نگاهم روي صورتش مي ماند. يك طرف دشداشه، از زانو به پايين خالي است. مرا كه مي بيند، با عصاي چوبي اش، فرز جلو مي آيد: « حاجي طعام» صدايش با تق تق عصا قاطي مي شود. كيفم را زير و رو مي كنم؛ يك نان ساندويچي مانده با دو شكلات؛ نان را كه به طرف پسر دراز مي كنم، نگاهش روي عكس فرهاد مي ماند. ازچاك دشداشه، كاغذ تاخورده اي را بيرون مي آورد و روبه روم مي گيرد. كاغذ را باز مي كنم. مرد جواني كنار زني ايستاده است. كودكي در بغل مرد مي خندد. صورت زن تقريباً محو شده است. پسر، پشت سر هم به مرد اشاره مي كند:
« آبي... آبي...»
فرهاد، سوزن را كه در رگ مرد فرو كرد، مرد چشم ها را بست و ابرو درهم كشيد. چشم هاي سياهش وحشت زده بود. خون از كنار ابـرو تا زير چانه اش پايين آمده بود. لب هاي ترك خورده اش را آرام باز كرد: « يا اخي...»
فرهاد همان طور كه روي سوزن سرم چسب مي زد، گفت: « كاش عربي بلد بوديم!»
خنده ام گرفت. براي چيزهايي كه فرهاد هميشه دوست داشت بلد باشد، چند عمر لازم بود. فرهاد گوشي را كه از سينۀ مرد برداشت، گفت: « بذار اين جنگ تموم بشه. اول عربي ياد مي گيريم، بعد مي ريم مكه.»
خسته بودم . چند روز بود كه حمله قطع نمي شد. گفتم: « خيلي خسته ام! مي رم خوابگاه.»
« برو بخواب! من هستم»
تازه مقنعه ام را برداشته بودم كه ساختمان لرزيد. مقنعه ام را برداشتم و دويدم. از لابه لاي آجرها، دود وآتش بلند بود. اصلاً چه طور توانستم از لاي آجر وخاك بروم ته راهرو؟ فرهاد كنار تخت مرد عراقي افتاده بود. دستش هنوز روي سينۀ مرد بود. تكه اي شيشه توي رگ گردنش فرو رفته بود. همه جا خاك بود وخون. دست فرهاد را از روي سينۀ مرد برداشتم. فرهاد نگاهم مي كرد. اصلاً نمي دانستم چه كار بايد بكنم. صداي ناله، گوشم را پركرده بود. چشم هاي سياه مرد به سقف خيره مانده بود. از اتاق پريدم بيرون؛ جيغ زدم. دوباره برگشتم. فرهاد داشت به پنجره نگاه مي كرد. به گل هاي كاغذي كه ازميان شان آتش زبانه مي كشيد. دوباره سرم را روي سينۀ فرهاد گذاشتم. بوسيدمش و چشم هاش را بستم. خم شدم تا لب هام را روي پلك هاش بگذارم؛ دكتر جوادي داد زد: « بياين خانم دكتر رو ببرين!» شعله ها تا آخر گل كاغذي، قد كشيده بودند.
« حاجي ايراني... آبي، ايران!»
پسر، چادرم را گرفته است و تكان مي دهد. عكس مرد را نشانم مي دهد: « آبي، ايران!»
اشك هام را پاك مي كنم وعكس را به پسر برمي گردانم: « اما؟»
پسر، چيزي مي گويد و دستش را بالاي سر مي برد ومثل هواپيما پايين مي آورد: ويژ... ويژژژژژ... بُ م ب!
« كاش عربي بلد بودم!»
كمرم را به كركرۀ مغازه تكيه مي دهم و جلو آن مي نيشنم. پسر كنارم روي زمين مي نشيند وعصايش را روي دامن دشداشه مي گذارد. نان را از جيبش بيرون مي آورد. تكه اي ازآن را مي كند و روبه من مي گيرد. دستش را مي گيرم و ازجا بلند مي شوم. شكلات ها را از كيفم بيرون مي آورم و كف دست پسر مي گذارم. دستم را روي موهاي او مي كشم وتا چشم هاش پايين مي آورم. با گيجي نگاهم مي كند. به ساعتم نگاه مي كنم و راه مي افتم. انگار سرازيري پياده رو تندتر شده است.
منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)