آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۳۴۸۶
۰۷:۳۹

۱۳۸۸/۱۲/۰۶

لباسي نو براي پيرزن

نویسنده :
فرشته فرشته حكمت



« اي آغو، چقـده ليم ليم كار مي كنين! همش چسبيدين دم اتاق نشيمن... بيوين اينجو، تو پستو... گولوم پاره شد بس كه داد زدم، بالوي سرُم؛ كه مي يُوين، صدام نمي شنفين؟ خوبه كه هنوز سن وسالي ندارين! مرتضي، چكارمي كني؟ چرو همش تو او اتاقو پيم مي گردي؟ به عقل ناقصت نمي رسه كه شايد اومده باشم اينجو؟ مي نمي دوني بيشتر شبا خوابم نمي بره؟ ازوقتي ولم كردين رفتين، آروم وقرارندارم. هَمي جور اينجو مي رم اونجو، اونجو مي يام اينجو. حالُ به من گردن شكسته بوگو، بي موقي شبي چه وقت رفتن سريخدون بود؟ والو همش از تنهوييه، گفتم برم آلبوم بيارم يه يادي ازاو وقتـا بكنم. خدا بيامرزتت آغو، تا بودي، منم برا خودُم كسي بودم. برو بيايي بود؛ توكه ولم كردي رفتي، فقط من موندم ويي پسرو، به پاش نشستم تا به جُوي برسه، عروس گرفتم كه ازتنهويي دربيويم ويي پسرو هم دلش به زندگي گرم بشه. چه مي دونستم يي عروسو، تا تقي به توقي مي خوره، ازترس پس مي يُفته! يه ننه يي هم داره خدا نصيب گرگ بيابون بكنه، دنبال بونه مي گرده يه چي بشه، دخترو ورداره ببره پيش خودش. بعد مي شينه پُرش مي كنه، ووي ووي يه چيه! هم او يادش داد بگم مي خوام سوا بشم. مي گه مي خوام بچه مُ خودُم تربيت كنم. پناه برخدا! بچه نگو، اجل هفت سر، هميشه قارقيرش بالان. نم شه هم بيگي بچه بيشين، زود به تيريج قبوي خانم برمي خوره، كه چي؟ بچه م عُقده اي مي شه؛ كه تو امروزي نيسي، نمي فهمي؛ هميش مال يي جنگوه، بروي هيشكي اعصاب معصاب نذوشته. يه روهم كه يي پسرو مي خواد بياد ببينتُم، دخترو جيگرش خون مي كنه، بس كه مي گه اي بمبارون شد، اينجو پناهگاه نداره، مي ترسم! اينجو بچه م امنيت نداره... قربون خدا ورحم بنده... اينگار ديگه هيشكي آدم ني جزئي وگل پسرش. نه كه خيلي خونۀ بُواش پناهگاه داره! يه سرداب خرابه دارن، مي گن پناهگاه... خدا شانس بده، « پيشوني، كجو مي شوني!»...
ووي ننه، زود باشين، كلي خاك وخل رفته تو سرچيشم. حيف لباس نـوم، نگاه بكن! خوني شده، چقدر ساعتو خوب وبد كردم تا رفت برم، مرده شور، سرچيش صدام ببرن، بوگو حال اين جام ارگ سلطنتي بود، بمب ول كردي روش؟ خب ذليل شده، بيشي تو خونت، سرت تو كارخودت باشه، چكار بندگون خدا داري؟ عشق دل يي پسرو كه هي مي گفت اين جا رِ بوفروش! ولي خودموييم عاقلي كردم گفتم تا زندم، دست به خونۀ بُوات نمي زني! خدا پدر، مادر خاله قزي بيامرزه كه يي چيو يادم داد. عينه حيرون ويلون مي شدم. كهنن، ولي مال خودمه، يعني من وآقو نداريم. بالاخره چيوي او، مال منم بوده... حالام خدا رو شكر، خيلي خراب نشده، چند تو ديوارش رخته، درست مي شه. يه عمر توش زندگي كردم، كلي خاطره اينجو دارم. چه جور ازش دل بكنم، برم تو يه چارديواري، وسط آسمون؟ عين لوني ي كفتر؛ اوهم پيش يي عروسو؛ او وقت مي شم زير دستش. حالام كه دم به ساعت خونۀ ننه شه؛ ازصدقه سرصدام بلاش شده...
ووي، يي چي بود رو تنم وول خورد؟ وخ دوباره تكون خورد! وي كرمه، چه غچنه، چقد هميشه بدم مي آمد ازيي جك، جونورا، چندشُـم مي شد ولي حالو اينگار جونم خواب رفته زير يي ناخاله ها، حسش نمي كم. هرچي آدموي او بالوي بي عرضن، تو يكي برعكس! گشتي گشتي، پيدام كردي . نكنه اومدي تلافي بكني؟ سر او روز كه تو باغچه مي خواستم با كمچه، لهت كنم؟ اي وُي نرو تو يي خونُوي ماسيده! نمي بيني شيشۀ در، نشسته تو سينم؟ يخ كردم!...
نمي دونم چرو مرتضي گريه مي كند؟ يعني بروي منه؟ حتمي فيلمشه... ولي نه، راس راسي گريه مي كنه. داره مي لرزه. بيميرم ننه، نمي خواد يي جور سرخودت بياري. اي يي ورتر بگردي وچيش چارت واز كني، پيدام مـي كني... اصلاً ديگه هرچي تو بيگي... اين جار مي فُروشُم، ولي به يه شرط، كه هرجوي خواسي بخري، دو- سه دُنگش به اسم خودم بكني، نمي خوام زيردست زنت باشم كه تا گفتم بالوي چيشت ابرو، بندازتم بيرون... بهم مي گه غر مي زني... هه! آدم غُرغُرو نديده. همي خدابيامرز، مادرشوهرم، جرأت نداشتيم بي اجازش آب بخوريم. صبح كلۀ سحر، همۀ عروسا رو بيدار مي كرد؛ انگار آشپزخونۀ حاج ككي بود، نمي گفت يي دُخترو چهارده سالش بيشتر ني، بچه ن، بذار يه كم بيشتر بخوابه... اي يُوهُوي، خوابم مي برد كه ديگه هيچ؛ پشت سرم صفحه مي گذشت. اونم پيش كي؟ همسايه ها؛ ديگه تو كوچه نمي تونستم سرم بالو بيگيرم ازخجالت!...
مرتضي، تو رو ارواح آغات، زود باش! نمي بيني يي تير آهنو، پام قلم كرده؟... اُوي، اُوي بالوي غيرتت، نذار او معتاد و بياد يي ور، مي خواد تو يي هير و وير، چيام بُدُزده... ها، خوب شد، ردش كردن رفت. اي دُواره نياد!... سي چه شُلُقه، صغرا خانمه، نمي دونم يي بزرگتره يا كاكاش كه تو جبهه ن؟ چرو لباسش خونيه؟ خداييش خونواده يي خوبي ين. كاش پريروز با نوه ش. جر نكرده بودم! هي توپو رو مي زد تو در و ديوار. صداش هفت تو محل مي رفت. او روز كه گفت حواست باشه، خونه ت امن نيس، چقده غُر جونش زدم، گفتم حتمي عروسُم به عروسش يه چي گفته، حالو دارن طرفش در مي يان. خودمُم مي دونستم يي خونه هو ديگه وضعش خرابه، ولي حال، خدا وكيلي، اي قصر شاهم بود،
نمي يومد پويين؟...
اي خوب شد! چندُ تو مرد ديگه م اومدن كمك. حالو خوبه كه روسري سرمه. كاش چادر دورم بود! اي باريك الله ننه، خوب اومدي!
يي تيرآهن وآجري زيرش، ورداري، ديگه مي بينم! صدام مي شنفي؟ سي دست و پنجه ش، شده مثل لبو از سرما. ولي نه، اينگاري خون اومده؛ بس كه سنگ و ناخاله يي ور اوور كرده، شيرم حلالت ننه! نمي دونستم يي قد دوستم داري... اي، خدا رو شكر، بالاخره پاهامو ديدي، اي وُي روم سياه! حالو چرو داد مي زني؟ مي لولو ديدي؟ هااا... بُوگو بيان كمكت، يي تيرآهنو سنگينه، خُودُئي نكرده كمرت عيب مي كنه. به همينا كه لباس نارنجي دارن بوگو! يه آقوي دكتر همراه شووه... اووه، چقده آدم! اينگار اومدن سينما. خدا بيامرزتت آغو، او وقتا يادته؟ مي گفتنش « تماشاخونه». يه رو باهم رفتيم؛ يواشكي ننه ت، چه خوش بود! رو ديوار وهمه چي راه مي رفت. چقده زنوي سرپتي اومده بودن! يه استغفرالله گفتي و وسط فيلم، كورمال اومديم بيرون، سي خونۀ اخترخانم اينا. پناه برخدا، همسون زمين شده، بدبخت چقده پُزخونۀ نوسازشو مي داد، كه چي، خودمون ساختيمش، توپم چاره ش نمي كنه؛ بيون حالو بيبيـنش! خودش كه خراب شده هيچ، خونۀ ماهم كشيده پويين...ها، خير بيبينـين كه آهنو ورداشتين! پاهام حس نداره، نكنه خُدُوي نكرده فلج بشم، بيفتم كنج خونه!... ووي، دور از جونُم؛ نه، حتمي يي دكتر جوونو، يه چيم مي ده، پام جون مي گيره. چقده سبك شدم. عين بادبادك...
قضات تو سرُم بُخوره ننه، گريه نكن! خوب مي شم ننه. اينا، آغوي دكترم اومد نبضُم بيگيره... دكتر، چرو با چيشُم ور مي ري؟ چيشام كه هيچيش ني ! به فكر يي كه نشسته تو سينه م باش... اي وُي سرت يي جور تكون نده، بچم هول كرد... ننه، مرتضي، گريه نكن! هيچـيم ني، يي دكتروام انگار هيچ چي بارش ني... بچه، بيـو بُلنـدُم بكن!... حواست كجان؟ اي بُوام هي! يادُم نبود هميشۀ خدا، ترسو بودي؛ هم ترسويي كه طويفۀ زنت، بار، بارت مي كنن. حالو ديگه مي ذاري غريبه ها زير چلُم بيگيرن؟... اوي، بالوي غيرتتو، نندازينُم زمين، يه جُويم عيب بكنه...
سي اينجو! اختر خانم با شوهرش و ننۀ عليلش، خوابوندن اينجو... پناه برخدا، حتمي مردن كه ملافه كشيدن روشو، پس يي الله اكبرُوي كه مي فرستادن بروي اينا بود! خدا رحمتشوُ بكنه، دُرُسته كه باهاشو حرفُم شده بود، ولي... الهي لال بيشي صدام، مي اينا چكارت كرده بودن؟...
مرتضي، بوگو يه چي بندازن روم. زشته، چادر دُورُم ني. ننه، بوگو نذارُنم پهلو يي مرده ها! نمي دوني ازجنازه مي ترسم؟... ووي نمي تونم نگاشو بكنم؛ چي وضعي هم دارن! پناه برخدا! روم بُكنم اوور، چشمُم بهشو نيفته...
مرتضي، چته ننه؟ حالو كه نجات پيدو كردم!... پاشو اشكات پاك بُكن ننه، بيو پهلوم... دكتر، يي ملافه هو نكش رو سرُم! دارم با بچه م حرف مي زنم... چه بي ملاحظه!...
اي خدا روشكر كه اومدي صغرا خانم، قربون دستت، يه ملافه هو بكش عقب، دستُم جون نداره... اوفي، خدا عمرت بده... اِ، تو ديگه گريه نكن صغرا خانم، خوب مي شم... به جاش يي مرتضي هو آروم بكن! حرفُم كه گوش نمي ده... تو ديگه چرو ملافه مي كشي رو سرُم... نكنه همه تون گلو شدين!... انگار راست راستكي يه خبرُوييه، يعني...
دُواره: دوباره
يُواش: باباش
آغو: آقا
سرداب: زيرزمين
ليم ليم: يواش يواش
خاله قزي: دخترخاله سي: نگاه
پيم مي گردي: دنبالم مي گردي بونه: بهانه
واز: باز كمچه: خاك انداز
سرپتي: بي حجاب زيرچلُم بگيرن: زير بغلم را بگيرند
طويفه: طايفه گلو: ديوانه



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه