آقا ناصر

داخل اتاق كه شد، سلام كرد وپرسيد:
« استاد اعزام به جبهه؟»
گفتم: « امر!»
برگه اي را گذاشت جلويم روي ميز...
گفتم: « شما تنها آمديد؟!»
گفت: « بله!»
گفتم: « خب، اين جوري كه نمي شه اعزامتان كرد» وبيشتر خيره اش شدم. تعارف كردم بنشينيد روي صندلي. كت وشلوار سفيد اتو كشيده، عينك دودي وته ريش مختصري كه داشت، حسابي تابلويش كرده بود. ادامه دادم:
بايد حتماً بيست ودونفر باشيد؛ يك گروه كامل رزمي.
چهرۀ سفيدش به سرخي زد وبا لهجۀ آذري گفت:
« از تبريز تا اهواز را با اين اميد كوبيدم آمدم كه مرا به خط مقدم بفرستيد.»
اعتراضش لحن مؤدبانه اي داشت. قيافۀ اتو كشيده اش كه كاملاً ازآن فضا وآدم ها متمايز بود، وتا حدودي لفظ صحبت كردنش، باعث مي شد فكركنم كه طرف، آدرس را عوضي آمده است.
گفتم: «اسلحه...؟! اسلحه ات كو؟!»
تعجب كرد:
« اسلحه؟!»
گفتم: « هرنيرويي كه مياد بره خط، ازشهرش با خودش اسلحه مي آورد.» اين پا وآن پا كرد، عينك دودي اش را ازچشم برداشت وگذاشت توي جيب كنار يقۀ كتش.
« پس مي فرماييد چه كار كنم؟»
« صبر كنيد تا بيست ويك نفر ديگر برسند.»
« چقدر طول مي كشه؟»
« شايد يك هفته.»
فكرمي كردم اگر بفرستمش خط ، دست و پاگير بشود وآنها هم از جنگ كردن بيفتن.
گفتم: « اسلحه هيچي، لااقل با لباس نظامي مي آمدي.»
لبخند محوي، كه بيشتر رنگ شرم وحيا داشت، گوشۀ لبانش نشست وگفت: « با عجله آمدم. گفتن خرمشهر داره سقوط مي كنه، من هم كه تازه رسيده بودم، تنها رسيدم برگۀ اعزام بگيرم و راه بيفتم.»
گفتم: « به هرحال بايد صبركني.»
گفت: « هركاري باشه مي كنم ولي حوصلۀ صبركردن ندارم.» دستي به ميان ريش هاي انبوهم بردم وگفتم: « آشپزخانه... با آشپزخانه چطوري؟!»
جاي ديگري به ذهنم نرسيد. بهترين جا همان آشپزخانه بود. با تعجب گفت: « آشپزخانه؟!»
نشنيده گرفتم. شروع كردم به نوشتن نامۀ معرفي به رئيس آشپزخانه كه : آقاي...
سرم را بلند كردم وپرسيدم:
« آقاي...؟!»
با لحني كه به كلافگي مي زد جواب داد:
« نيكنام، ناصر نيكنام.»
سرآشپز براي گرفتن مرخصي به اتاقم آمد. گونه هاي برآمده اش گل انداخت وقتي خنديد، و گفت:
« حاجي دستت درد نكنه با اين وردستي كه برام فرستادي!»
گفتم: « ها، نكنه دستتو توي حنا گذاشته؟»
گفت: « آره اتفاقاً ديگه دست به سياه وسفيد نمي زنم. فقط دستور مي دهم.»
تعجب كردم، گفتم:
« چطور؟!»
گفت: «ازسير تا پياز را خود ناصر آقا پوست مي كنه. اون هم با چه سليقه اي! تعقيبات نماز صبحش هم شده برنج پاك كردن.»
گفتم: « يعني اين چيزا رو هم بلده؟!»
گفت: « يك تنه، كارچند نفر رو مي كنه؛ غذا توزيع مي كنه، ظرف مي شوره، تي مي كشه وشب ها هم آشغال ها را جمع مي كنه مي بره بيرون مقر.»
چشمهام گشاد شد. گفتم:
« اون واين كارها؟»
ادامه داد: « انگار ازبهداشت هم سردرمي آره چون راه به راه تذكر مي ده كه فلان كار را بكنيد يا نكنيد!»
با چفيه، عرق دورگردنش را گرفت وراه افتاد كه برود. جلوي در، پا سست كرد. برگشت وگفت:
« حاجي! با اين پشتكاري كه داره، مي ترسم زيرآب منو بزنه وبشه رئيس آشپزخانه.» وهرهر خنديد وشكم برآمده اش بالا وپايين شد.
رفتم تو فكرش. چشمم آب نمي خورد كه بتواند پاي مرغي را ببنـدد ولي حالا يك آشپزخانه بود ويك آقا ناصر.
عصباني آمد وگفت: « ديگه منو بفرستيد برم!»
تعارف كردم بنشينيد. قيافه اش تكيده شده بود. توپش پر بود. گفتم: « هركي ندونه فكرمي كنه الان ازخط اومدي و يه هفته س غذا نخوردي.»
حرفي نزد. سرم را جنباندم وادامه دادم: « كمي هم به خودت برس، جبهه كه ني قليون نمي خواهد.»
سرش را انداخت پايين وآهسته گفت: « ديگه بسمه، همين يك ماه هم كلي ضرر كردم.»
حرف هايش بوي بريدن مي داد. سر شوخي را باهاش باز كردم: « حالا كجا با اين عجله؟! بچه ها تازه دارن بهت عادت مي كنن. سرآشپز را كه ديگه نگو،عاشقت شده...»
سرش را بلند كرد. چشمانش پراز اشك بود. بغضش را فرو خورد.
« ديگه نمي خوام بمونم.»
گفتم: « هرطور مايلي؛ اگه مي خواي همين الان تسويه ات را مي دم بري؟»
« اين همه راه رو اومدم كه برم تو كوچه هاي خرمشهر بجنگم ولي حالا كه ديگه سقوط كرده...»
حرفش را قطع كردم.
« مي خواي برگردي تبريز؟»
پوزخندي زد: « تبريز؟! من با بزرگتر ازتبريز هم خداحافظي كردم واومدم اين جا.»
« بزرگتر ازتبريز؟!»
چيزي نگفت، از روي صندلي بلند شد وتقريباً خم شد روي ميز وبا لحني جدي وآمرانه گفت:
« آقاي حجازي، منو بفرستيد سوسنگرد. همون جبهه اي كه مي گن دكترچمران شهيد شده.»
جا خوردم. صلابت غريبي درقيافه ونگاهش موج مي زد. كمي دستپاچه شدم، گفتم: « خب اگه قراربه ماندنه، همين جا كه بهتره، شكم رزمنده ها را سيركردن كم ازجنگيدن نيست.»
دو، سه ماه بعد آمد سراغم. سرحال وقبراق؛ لباس نظامي به او هيبت خاصي داده بود.
گفتم: « آقا ناصرخودتي؟»
بغلش كردم وگفتم: « كدام واحد مشغول شدي؟»
« مسئول قبضه هاي توپ وخمپاره سپاه؛ توي سوسنگرد.»
با خودم گفتم: « جل الخالق، از وردستي آشپزخانه تا مسئوليت توپخانه!»
گفت: « البته درخواست دادم برم واحد ديده باني...»
گفتم: « آخه ديدباني سررشته مي خواد، هندسه و رياضي سرت مي شه؟»
خنديد وگفت: « يه كمي!»
ازآن روز سال ها گذشت. راهم افتاد تبريز. سواربرماشين يكي ازدوستان تبريزي، دريك محله پر رفت وآمد وشلوغ درمركزشهر، گيرافتاديم. روي تابلوي بسيار بزرگي. چهرۀ خندان وزيباي رزمنده اي نظرم را جلب كرد. چه قيافه آشنايي داشت! خدايا او را كجا ديده بودم؟ به ذهنم بيشتر فشار آوردم. با خواندن زيرنويس نقاشي، دهانم بازماند:
« شهيد دكترناصر نيكنام.
شهادت: سوسنگرد، كربلاي دهلاويه.»
تا دقايقي محو چهرۀ خندان آقا ناصر بودم. با خودم گفتم: « يعني اين قدر معروفه كه عكسش را...»
وتمامي خاطرات اعزام ورفتنش به آشپزخانه وسپس به سوسنگرد رفتنش، ازمقابل چشمانش گذشت.
به دوستم گفتم: « مي شناسيش.»
ابروهايش را بالا انداخت.
« همه مي شناسنش.»
و ادامه داد: « داشت توي آمريكا فوق تخصص جراحي مغز واعصاب مي گرفت. جنگ كه شروع مي شه، مي آد ايران ويكراست مي ره پشت سر عراقي ها مشغول ديده باني مي شه؛ تلفات خوبي ازآنها مي گيره؛ آخه سرهم خودش شهيد مي شه. ازتوي بي سيم، بچه ها اشهدش را شنيده بودند.»
با عجله گفتم: « همين الان بريم سر مزارش!»
دستش را روي شانه ام گذاشت وفشرد: « دكتر مزار نداره، جسدش برنگشته.»
منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)