آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۳۴۵۵
۰۷:۰۸

۱۳۸۸/۱۲/۰۶

تشييع جنازۀ يك بند انگشت

نویسنده :
سيده فاطمي مريدي



سر وصدا مي آمد. خواب بودم. مي دانستم جريان ازچه قرار است. هم حس وحالش را نداشتم، هم خسته بودم. هزار دليل ديگر داشت. ترجيح مي دادم لحاف را تا فرق سرم بكشم، اگرهم خوابم نبرد، در رختخواب خيالبافي كنم. تازه مي خواستم با اين حالت، اخت پيدا كنم در را محكم كوبيدند:
« ناصر هنوز خوابي؟»
خودم را به خواب زدم، نشنيدم، دوباره تكرار كرد: « ناصر، ناصر!» آخرين ناصر را خيلي بلند تكرار كرد، چاره نداشتم: « چيه، چه خبرته؟» « مگه سر وصدا را نمي شنوي، مگه نمي بيني چه شيونيه، تو خوابي؟»
بلند شدم چند بارچشم هايم را ماليـدم. در را بازكردم. ديدم ضبط بزرگ عمو، جلوي حياط، روي يك پارچۀ سياه گذاشته شده. لباسم را پوشيدم مي خواستم از در بروم بيرون: « كو لباس سياهت؟» مادر بود. گفتم: « پيداش نكردم.»
البته هيچ دنبالش نگشته بودم. عمو گريه مي كرد؛ ولي خيلي متين وسنگين. انگار منو دشمن خودش مي ديد. نمي خواست جلوي چشم من بي تابي كند.
« ناصر، الان شما جوانها بايد برويد. نبايد ميدان را خالي كنيد. اين وطن نياز به رشادت شما دارد.»
ازاين كلمۀ رشادتش خيلي بدم مي آمد. من اصلاً خوشم نمي آمد مرا نصيحت بكند. حوصله نداشتم.
« مي خواهم درس بخوانم.»
ماشين سپاه آمد جلو. چند تا جوان كه لباس بسيجي پوشيده بودند زير گوش عمو چيزي گفتند.
عمو گفت: « ساعت ده؛ اشكالي نداره.»
ازجيبش دستمالي درآورد وجلوي چشم هايش گرفت. حميد- پسرعمو- با من همكلاس بود. وقتي ديپلمش را گرفت، رفت جبهه. عمو به من هم اصرار كرد؛ نرفتم. كنكور شركت كردم؛ قبول نشدم. مجبور بودم بروم خدمت سربازي . عمو خوشحال شد وقتي شنيده من دفترچه گرفته ام.
« ناصر دفترچه ات را بياور تو را ازطريق سپاه اعزام كنيم!»
چيزي نگفتم و سرم را پايين انداختم.
مي خواستم به ساعت نگاه كنم، ديدم ساعت را درخانه جا گذاشته ام. عمو رفت خانه ويك نفرآمد نوار ضبط را عوض كرد. با دست هايم ريش هاي نتراشيده ام را نوازش كردم وبه ديوار تكيه دادم.
بند انگشتم مورمور شد. رامين مي گفت جبهه رفتن؛ يعني مرگ. مي گفت: ازبين رفتن الكي.
مي گفت: ازدست دادن شيريني هاي زندگي، رها كردن جواني.
رامين هيچ وقت نرفت. روزاول رفت سربازي، فراركرد. با خودش تفنگي هم آورد. ده روز بيشتر نمانده بود به اعزام.
« ناصر داري مي ري! رفتي رفتي ها؟»
« خب چه كاركنم، چاره نداشتم؟»
خنديد وگفت: « فقط مرگه كه چاره نداره.»
فكركردم داره مسخره ام مي كنه. زن عمو آمد بيرون. مادر زير بغلش را گرفته بود. « واي حميدم واي حميدم!» مادرم هم گريه مي كرد. آمدند ازجلويم رد شدند. مادر به من نگاهي كرد وزير لب چيزي گفت. آخه فهميده بود با رامين شبگردي مي كنيم.
« من هم دنبال مرگم ديگه؟»
رامين دوباره خنديد وگفت: « خير قربان، تو هنوز به مرگ نرسيده اي، هنوز چاره داري.»
« مي گي فراركنم، پس مادر را چه كار كنم؟»
راه حل را به من گفت. شو كه شدم. اول دست ودلم لرزيد. نمي دانستم چه كار كنم. مش غلام،
همسايه مان، آمد. گفت: « اين جا چرا ايستاده اي؟ اين خرماها رو بردار ببر تو!»
رفتم جلو. دستم را دراز كردم. ديدم عمو نگاه مي كند به دستم . چشم ها را زوم كرده بود روي بند بريدۀ انگشتم، خواستم انگشتم را از چشم هايش پنهان كنم، بردم زير ديس خرما. عمو آمد جلو، ديس خرما را برداشت و رفت.
دست راستم را فوراً كردم توي جيبم، حبيب شلوار جين وچسبانم تنگ بود. نصف دستم رفت. يكي دوبار انگشتم را گذاشتم، آزمايش كردم، ديدم درد مي كند، فوراً پس كشيدم. آخرنمي توانستم. تا به حال حتي خاري هم به پايم نخليده بود. ترسيدم. يك بار مادر ديد گفت: « چه كار مي كني ناصر؟»
« هيچ، اين در بدجوري جرجر مي كنه مي خواستم درستش كنم.»
ترسيدم؛ واقعاً ترسيدم. روزبعد، رامين را ديدم. ازمن پرسيد هنوز خودت را ازمرگ نجات نداده اي؟
گفتم: « مي ترسم.» گفتم: « نمي توانم، آخر چه جوري؟»
سيگاري به لبم گذاشت وشروع كرد به توضيح دادن. عمو آرام وقرار نداشت. مي رفت خانه، مي آمد بيرون، سيگاري آتش مي زد. همسايه ها هم خبر را شنيده بودند، جمع شده بودند. مش غلام به يكي از آنها گفت: « قراره ساعت ده بيارنش.»
يكي ازهمسايه ها پرسيد: « چرا خودش نرفت دنبال جنازه؟»
« رفته، نگذاشتن...»
بار سوم بود مي رفتم. رامين گفته بود كه دست بايد درست روي تيزي در قراربگيره. آخه چه طوري مي تونم. به ياد صحنه هايي افتادم كه از تلويزيون پخش مي شد... بمب منفجر شد، چند نفر دريك لحظه هلاك شدند... در را به آرامي بازكردم؛ خيلي آرام؛ انگشت اشاره را گذاشتم، بعد ديگر انگشتانم را؛ رامين گفته بود: « اگر همه اش را بتوني قطع كني، معافي ات فوري است.»
در را فشار دادم. اشك ازچشمانم بيرون زد. تلفن زنگ زد. دويدم گوشي را برداشتم؛ عمو بود:
« چه كار كردي، بالاخره اون دفترچه را نمي آري؟»
« فردا مي آرم... فردا.»
راحت شدم. يك خط قرمز مايل به سياهي، روي انگشتانم افتاده بود. انگشت اشاره ام بدجوري درد مي كرد. گوشي را گذاشتم. زيپ كاپشنم را كشيدم بالا. با بخار نفسم، توي كاپشنم را گرم كردم. تعدادي از دايي ها وخاله هاي حميد از شهرستان آمدند. همه شيون كنان رفتند تو. مادربزرگ حميد بدجوري به سرش مي زد و واي واي مي كرد، دوباره به دستم نگاه كردم؛ ساعت را پيدا نكردم. ازيك نفر ساعت را پرسيدم، گفت: « 30/9»؛ رفته بوديم به بيمارستان شهدا، تعدادي ازمجروحان جنگي را آورده بودند. البته من نمي رفتم، مادرم اصرار كرد رفتم. اولين مجروح- مجروح كه نه، مرده اي كه فقط نفس داشت- دو پايش قطع شده بود. مادرم يك گل سرخ كنارش گذاشت. روي تختش نوشته شده بود: « حسين صفوي.» پسوندش را خط زده بود، بعد نوشته بود: « لشكرپياده 23» ادامه اش را حوصله نداشتم بخوانم. رد شديم. يك نفر ديگر خواب بود؛ تازه آورده بودند. يك دستش قطع شده بود . اسمش را نگاه كردم. نفر بعدي، هيچ جايش ديده نمي شد، همه جاي بدنش را باندپيچي كرده بودند. بوي بيمارستان، سرم را به درد آورد، آمدم بيرون. حياط پر بود ازجمعيت. صداي عبدالباسط همه جا را پركرده بود. نمي دانم چرا اصلاً ازاين صدا خوشم نمي آمد. دوست داشتم بروم با يك لگد، ضبط را بندازم پايين.
روز بعد بود. مادر رفته بود جلسۀ قرآن. دوباره سراغ در رفتم. اين دفعه فقط در اتاق وسطي را پيدا كردم؛ تازه بود. چاچوب هايش تيز بود؛ عين چاقو. اول نااميد شدم؛ برگشتم. البته بيشتر از دردش مي ترسيدم. چهره هايي كه دربيمارستان ديده بودم به يادم افتاد. با خودم گفتم: آخرهرچه باشد بهتر ازقطع شدن دو تا دسته. بهتر ازقطع شدن هردو پاست. فقط يك بند انگشت در مقابل مرگ حتمي! قوت قلب پيدا كردم ودوباره رفتم سراغ در.
ماشين ها آمدند. صداي نوار آهنگران بود. ديگر كوچه پرشده بود. عمو ديده نمي شد. داشت گريه ام مي آمد. صداي ضجۀ زن ها آزارم مي داد. احساس مي كردم هر ناله اي، تيري است كه به سوي شيشۀ روحم پرتاب مي شود. درعقبي آمبولانس را باز كردند. زن عمو آمد جلو: « حميد، حميد چرا اين جوري آمدي... مگه اين جوري رفته بودي؟» بعد به پاهايش زد. دست هايش را گرفتند.
عمو آمد؛ بازهم متين. ولي از روي سبيل هايش قطرات اشك مرتب فرو مي ريخت. عمو چيزي نمي گفت.
« حميد، حميد! مي خواستم برات عروسي بگيرم. چرا اين جوري آمدي... آخر چرا؟»
همۀ مردم گريه مي كردند. من نمي دانم چرا اشكم نمي آمد؟ مي خواستم بروم سرم را بگذارم لاي در.
بند انگشتم افتاد! قبل ازآن فقط عز وجزش را شنيده بودم. خون بر روي موكت وفرش چكيد وهمه جا خوني شد. درد عميقي تمام وجودم را فراگرفت. با آن يكي دستم، انگشتم را گرفتم وفشار دادم. ديدم يك لحظه نمي توانم تحملش كنم. در اتاق قدم مي زدم وآه مي كشيدم واشك مي ريختم.
نمي توانستم در يك جا بمانم. رامين گفته بود با بتادين بشورمش، بعد آن را محكم ببنـدم. هركاري كردم خونش بند نيامد. مجبور شدم به رامين زنگ بزنم.
حميد را غسل داده بودند. دوباره چند نفر با لباس بسيجي آمدند، تابوت را گذاشتند توي آمبولانس، مادر حميد به سرش مي زد؛ او را گرفتند. ازبس داد زده بود، گريه كرده بود، صدايش درنمي آمد. ماشين حركت كرد. نمي دانستم چه كاركنم. گيج شده بودم. با جمع حركت كردم. دستم درجيب شلوارم؛ احساس مي كردم هيچم پوچم. احساس مي كردم با سرافتاده ام به چاله اي، صدايم را هيچ كس نمي شنود. مي خواستم بلند بلند داد بزنم، گريه كنم، احساس مي كردم چيزي گلويم را فشار مي دهد. چشم هايم را بستم. سياهي هايي جلوي چشم هايم رژه مي رفتند. صف مي كشيدند. قبر آماده بود. فقط ضجه هاي عمو را مي شنيدم. دايي هاي حميد هم بي تابي مي كردند. يكي از آنها يك سطل گل آورد روي شانه هاي بقيه گل ماليد.
مردي مي گفت: « چيزي ازبدنش نمانده، همه سوخته.»
مش غلام گفت: « فقط يكي ازدسنت هايش سالم مانده. از روي انگشتر وساعتش شناسايي اش كردند. حتي پلاكش گم شده.» قبر آماده بود.
رامين با نوك چاقو، زمين را شكافت. من ازدرد به خودم مي پيچيدم، با آن كه چند تا قرص بالا انداخته بودم. بند انگشت خون آلود را گذاشت. بعد با دست يك مشت خاك ريخت رويش، خنديد وگفت: خب تو هم راحت شدي...»
وقتي كه خاك را روي حميد مي ريختند، عمو گفت: « خدايا، راحت شدم ازاين امانت خيلي خوب كه تحويلت دادم!»
بعد هم گريه كردند؛ من هم گريه كردم. بغضم تركيد. ازضبط آمبولانس، صداي قرآن مي آمد، بازهم عبدالباسط بود؛ دوست داشتم گوش كنم...




منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه