آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۴۲۵۹۰
۱۰:۴۳

۱۳۸۸/۱۲/۰۱

مادر: درد

نویسنده :
آزاده فخري



قبر، كنده وآماده بود، بله. نمي شد توي آجري ها دفنش كرد قدش بلند بود؛ باعث بي نظمي مي شد، بله. ولي شهيد بود، كسي « نه » نگفت؛ همه گفتند: بله.
فاميل ها آمده بودند، هيچ يك ازدخترهاي فاميل به سر وصورت خودش چنگ نزد. خوشگل بود، بله، ولي ندار بود وكسي دلش نمي خواست وقتي از سربازي برگشت، براي زن گرفتن به درخانۀ آنها برود. مادر گريه نكرده بود، بس كه همه تبريك گفتند، بس كه احترام گذاشتند. شد« حاجي خانم» و« شما» و« مادر معظم شهيد» والگوي مادرها. يك نفر چيزي نگفت كه يعني: « حيف شد بچه!»
براي قاب آلومينيومي بالاي سرش، عكس خواستند؛ فقط عكس كچل سربازي داشت. نشد بدنش را ببيند. گفت: « من كهنه اش را عوض كرده ام، نمي شود يعني چه!؟»
جواب دادند: صورتش را باز مي كنند تا ببوسدش.
گل هاي گلايول ومريم رسيد. پريد توي قبر؛ گلها را چيد. اگر داماد شده بود اين كار را نمي كرد. پولش كجا بود براي بسترش گلايول ومريم بخر؟ اين ها را هم سپاه آورده بود؛ اجرشان با امام حسين!
قرآن مي خواندند، صلوات مي فرستادند. گلاب دادند، گفت: «نه! جايش خيس مي شود بچه ام.»
مردم كه شروع به هياهو و هل دادن يكديگر كردند، فهميد پسرش را آورده اند. كفن سفيدش از همۀ ملافه هايي كه تا به حال درخانۀ مردم شسته بود، بهتر بود؛ تترون 4000 بود. چند لباس فرم دار، مردم را پس زدند و پسر را كنار قبر گذاشتند. صورتش را كه باز كردند، آن مصيبت پيش آمد.
« رو سر عروس ودوماد، بپاشين نقل ونبات!...»
رختشو محل، با دست هاي قاچ دردناكش، دست افشاني مي كرد ومي خواند.
« كوچه تنگه، بله، دوماد قشنگه، بله... دست به زلفاش نزنين، قدش بلنده، بله!»
مردهاي رديف جلو، رو برگرداندند؛ دست روي چشم گذاشته بودند و شانه هايشان تكان مي خورد. چند زن، محكم به صورت زدند و« خاك برسرم» گفتند، رد انگشتانشان خط قرمزي به صورتشان انداخت. بقيه هم چادر به صورت كشيدند وبا صدا، گريه كردند. پشت سري ها كه فهميده بودند آن جلو خبري شده، شروع به هل دادن كردند تا راهي باز كنند. پيكر مرد، لگد خورد وسرش كمي لغزيد به سمت قبر.
چپ، راست، چپ، راست... خانم جلسه اي محل، « يا امام زمان گويان» دست انداخت وگره چادر را كه مادر پشت سرش بسته بود، چسبيد. دوتا سرباز پريدند پايين وشهيد وطن را سُراندند داخل قبر.
خانم جلسه اي، همراه شوهرش، زن را كه گريه مي كرد وضجه مي زد، سوار ماشين كردند وبردند خانۀ خودشان. زن، چايي نبات را كه خورد، خيلي معقول تشكر كرد وگفت مي رود خانه براي آماده كردن مقدمات.
خانم جلسه اي دنبالش راه افتاد. خواهرش مانده بود به كارها برسد. تا داخل شدند، خواهر با ابروهاي كج شده از ناراحتي، گفت: «آبجي! فقط چاي داريم، هيچي ديگه نداريم. شكر هم براي...»
مادر گفت: « عروسي كه نيست، همين بسه، حلوا هم نمي خواد، حلوا مال مرده است؛ پسر من شهيد شده...»
اينها را كه گفت، خيال خانم جلسه اي راحت شد، گفت: همه كه رسيدند، با حاج آقايش خدمت مي رسد. « با اجازه اي!» گفت و رفت.
زن اما يادش افتاد كه صورت پسرش را نبوسيده است.



منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه